برای تلاش های همسرم و برای امیدرضا که دیگر در کنار ما نیست!
وقتی فکر می کنی که دیگر سخت تر از نفس کشیدن که آسان ترین رفت و آمد آدم به نیست و هست است، چیزی وجود ندارد، تمام سختی ها برایت آسان می شود و بدین سان از باریک ترین رشته ای که شریان زندگی را به مرکز اندیشه ات وصل می کند می گذری و برای همیشه در زمین حاصل خیزی می خوابی و درخت بودن را که به شیوه ی سکوت ثمر می دهد و در زهدان مادر هستی ریشه می دواند، ترجیح می دهی. بخواب آرام، بخواب تا زمستان پلک سنگین و سپیدش را به روی تو ببندد و چون برخیزد صدای تو را که در نبض رگبار های بهاری جاری هستی به گوش زندگی برساند، بخواب آرام ای سر برآورده از سبزترین سرو ها. از دوش دایه ی ابر، هنوز بوی گهواره و عطر گیج باران می آید و دست هایی که روزی تو را شسته بود، امروز گونه های خیش را غسل میت می دهد، دریغ چقدر آسان سخت می شود، عادت نگاه کردن به رد پای مسافری که در جاده ی یک طرفه سفر کرد و دل بستن به اینکه شاید روزی کسی بیاید و با دست های نسیم گیسوان شالی زاری را که از رد پای تو در باران بلند شده بود به خیال حقیقت های آزاد ببافد. بخواب آرام، در چشم های تمام مردمان شهرمان، هزاران خرگوش خوابیده و شیران در دام صیاد نعره می زنند.

تمام دریچه ها باز می شوند
و گیسوانم
در آغوش پریشانت می خزند
اما افسوس...
هر جایی تر از بادی!
فرو برم، سرطان می شود
تف کنم،طوفان....!
*****
بیچاره بغض من
همیشه بر سر دوراهیست!
هزار دلهره بر جانم افتادست
هوای رقص شبانه به پیکرم دادست
عبورکرده ام از کوچه باغ منتظرت
به رسم گنگ و غریبی که شیوه ی بادست
هنوز جلد نفس های تند و مغشوشم
نشسته در پس بغضی که نبض فریادست
به خواب دیده ام انگار بوسه حک می کرد
کسی که روی لبش اشتیاق فرهاست
قسم به فرصت تنهایی شبانه ی ما
که جان ثانیه ها هم بدون بنیاد است
بیا و از سر بیگانگی مرنجانم
که عشق لدت زیبای بوسه ای سادست
به سعی هروله واری رسیده ام تا تو
نگو صفای دل من چو گرد بربادست
چو کولیان غریب آمدم به کوچه ی تو
دریغ آتش چشمت به جانم افتادست
م.فنا
12/6/87
آی عشق از شب دیوانه خبر داری تو از من ابری بی خانه خبر داری تو
وقتی از کوچه ی تاریک دلم می گذری از نگاه تر دزدانه خبر داری تو
بی سبب نیست که چون پنجره هامی شکنم آی از سنگی مردانه خبر داری تو
زنگ زد گوشی تکراری باران به دلم گفت از گریه ی بی شانه خبر داری تو
کسی آمد در این خانه زد و طوفان شد از شب وحشت ویرانه خبر داری تو
گفته اند از غم پروانه مگو تکراریست پیله شد قصه ی پروانه خبر داری تو
مثل گردی به تن سایه ی سرگردانم آی عشق از من دیوانه خبر داری تو
29/5/1387
هزار دلهره بر جانم آتش افتادست * * * هوای رقص شبانه به پیکرم دادست
عبورکرده ام ازکوچه باغ منتظرت * * * به رسم گنگ و غریبی که شیوه ی باد است
هنوزجلدنفس های تندومغشوشم * * * نشسته در پس بغضی که نبض فریاد است
به خواب دیده ام انگاربوسه حک می کرد *** کسی که روی لبش اشتیاق فرهاداست
قسم به فرصت تنهایی شبانه ی ما * * * که جان ثانیه ها هم تهی ز بنیاد است
بیا و از سر بیگانگی مرنجانم * * * که عشق لذت زیبای بوسه ای سادست
به سعی هروله واری رسیده ام تا تو * * * نگو صفای دل من چو گرد برباد است
چو کولیان غریب آمدم به کوچه ی تو * * * دریغ آتش چشمت به جانم افتادست
12/6/78
تقویم، تقویم منتظر
تقویم امیدوار
در نگاه تو دقیقه ای چندبار ورق می خورد
و من
مثل یک اتفاق ابری
از چشم های تو می افتم!
حالا که یک پاییز میان ما
برگ باربده
از تو تا من
تا عشق
تا خوابیدن میان چشمه عریان
به اندازه ی آب شدن یک آدم برفی
فاصله است
میان حیاط خانه کوچک من
یک صندلی روئیده
سبز سبز
و یک چراغ
زرد زرد
ویک درخت سیب
سرخ سرخ
اما
صدای سوت پسرک شیطان همسایه مرا گیج کرده
و مدام دور این میدان ساختگی دور می زنم
خوابت نمی برد
که ببندی لحظه ای پلک خاطراتم را
من تمام رنگ های قرمز را از خاطره هایم
رد کرده ام
و روی تمام سبز ها
تمام نیم کت های منتظر که روبه روی کوچه نشسته اند
آب پاشیده ام؛
انگار تقویم من میان باغ زمستان زده برگ خورده
از من تا تو
تا تمام لحظه ی نشستن زیر نور چراغ حیاط خانه و سیب خوردن
به اندازه ی گشودن تقویم خاطرات من از صفحه چشم های تو
فاصله است
پلک که می بندی
میان گذشته ها گم می شوم.
12/5/1387
از همین دیروز بود که بند دست و پای خویش را میان فصل مشترکمان باز کردم نمی دانم هنوز چقدر اشتباه کرده ام به سادگی حرف هایی که حتی برگ چنار بالای سرمان را خوشحال کرده بود فکر می کنم و باور نمی کنم هنوز چشمه ای وجود دارد که نیرنگ پای خویش را در آن نشسته باشد. آه مانا؛ مانای شبهای سرد من، چقدر به سینه ام طوفان وزیده که مثل صحرا خشک شده ام و چقدر دریا ها با چشمانم غریبی می کنند که مثل کویر از عصیان عطش آتش از آسمانم می بارد. ای عشق، ای مشترکترین خط باریک میان من و هر کس که نیست. روی عقربه ی ساعتی که تو را تکرار می کند نشسته ای و خود را روی دیوار سینه ام آویخته ای! چرا تمام روزها ناتمامند. من اما به آن رد دورترین که تو را در آینده گم کرد فکر می کنم و هر روز بی آنکه از روی نقطه چین نگاهت بگذرم به طولانی ترین خطی فکر می کنم که شاید دست های تو روزی روی آن بلغزد و برای من بنویسی که دوستت دارم.
مانا، شبهای من بی اجاق می سوزد و روزهایم رنج دست های جنو ن می شود رنگ سرخی که به سیب زردی گونه هایم را تا ابد سرخ کرد و چشم هایم را خیره بر امتداد لکه لکه عشقی گذاشت که پشت سرم مانده بود نه ... نه! نمی دانی هنوز هم جلد بلند ترین بام شهرم اما دست های تو برایم کف نمی کوبد. یادت می آید عقربه ساعت را با دست روی یک گذاشتی و گفتی همیشه زمان آغاز را دوست داری؟! حالا من میان تمام نقطه چین های آغاز جای یک کلمه مجهول را خالی می بینم و هرگز ... هرگز عشق در این فاصله مبهم نخواهد نشست.
آه چه روزهای تنگی است که میان دو دیوار هی در خویش می لغزم و روی خودم سر می خورم و در خود گره می شوم نقطه میان گره تویی که دست هایت مرا در خویش می پیچد ای ماناترین دست ای کم نشان ترین گم شده؛ فصلی آغاز کرده ام که از تمام روزهای سال نشانی دارد .داغ سردی که بر تارک دلم مانده فصل مشترک من و توست.
صدحيف كان بهانه ما مختصر شده است ديدار عاشقانه ما مختصر شده است
چون آتشي كه در پس پاييز خفته ايم تاب و تب زبانه ما مختصر شده است
سر بر سموم سرد خزان داده مهرمان گرماي شوق خانه ما مختصر شده است
هر شب به چشمهات گره مي خورم دريغ تنهايي شبانه ما مختصر شده است
گم كرده ايم در پس شب رد عشق را در راه دل نشانه ما مختصر شده است
بادي نمي وزد كه پريشان كند مرا در كشت عشق دانه ما مختضر شده است
ديگر به دوش گريه دلم را نمي برم چون تكيه گاه شانه ما مختصر شده است