X
تبلیغات
ققنوس
نوشته ها و اشعار مهتا بردبار
با دست هایم همه ی دست گیره های اتوبوس را می گیرم

دست هایم اگر ناتوان شود می میرم

وقتی کمترین بهانه برای جیب های خالی تو مردن است

چه قدر آنفولانزای خوکی خوبست

 

 

دیروز کفش های تو را لنگه به لنگه پوشیدم

واز ابتدای خیابان نفت تا میدان مادر دویدم

پیچ امین الدوله بوی خوبی داشت

خیابان نفت بوی خوبی داشت

میدان مادر بوی بوی خون می داد

وقتی تمام کت شلوارها پشت ویترین مغازه ها سیاه است

چه قدر شعرهای سپید چارلز بوکوفسکی خوبست

 

 

ساعت یک دقیقه به پنج بعد از ظهر پشت فرمان خوابم می برد

سگ سفیدم روی روزنامه استخوان می جود

من دو بار جریمه می شوم

یکی برای سگ یکی برای خواب

حالا ساعت پنج و یک دقیقه سگی در چشم هایم از خواب می پرد

روانپزشک می گوید "چه قدر رویاهای کودکی خوبست"

 

 

من یک ملافه ی بنفش روی مبل های خانه می کشم

وبا اسپری لاوندر اعصابم را آرام می کنم

در آشپزخانه همایش ملی ظرف های کثیف است

روی در یخچال یادداشت ویژه ایست "برو بخواب دل خوشی الکی خوبست"

 

 

در هواپیما همیشه یکی کنارم نشسته است

در خانه همیشه یکی کنارم نشسته است

در رختخواب همیشه یکی کنارم ...

در پیاده رو همیشه یکی

در زندگی همیشه

قاب عکس بالای قبرها حرف می زنند "چه قدر عکس های تکی خوبست

عکس های تکی خوبست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 17:36  توسط مهتا بردبار  | 

نو يسند ه : عا ليه شكر بيگيSample Image

 چكيده : اسطوره و اسطو ره شنا سي يكي از مبا حث مهم فر هنگي جا معه امرو ز ما ست،هر چند ايرا ن از لحا ظ پيشينه تا ريخي،فر هنگي و هنر ي همپا ي يو نا ن و هند است،اما ايرانيا ن در ز مينه اسطو ره شنا سي كمي د ير جنبيده اند،و اخيرا حر كت هايي در جهت شنا سا يي اسطو ره ها ي ديني،فر هنگي ،سيا سي و..را شر و ع كرده اند كه بسيا ر امر مهمي مي باشد. 

در اين مقا له ابتدا به بر رسي  اسطو ره پر داخته مي شو د و سپس را بطه اسطو ره با قدر ت و حقيقت مو رد بحث و بر رسي قر ار مي گير د،و در حقيقت تفا و ت ز با ن حقيقت و قد رت مو رد بحث و بر رسي قر ار مي گير د،و آ نگا ه با ثو جه به مبا حث تئو ريكي به تجز يه و تحليل جا معه شنا ختي اسطو ره گر ايي در جا معه ايرا ن پر دا خته مي شو دو در نها يت با تو جه به محتو اي بحث را هكا ر ها و راهبر د ها يي در مو رد ارائه مي شو د.

اسطو ره گر ايي ،حفيقت ،قد رت،قداست،اسطوره

 مقد مه

در فهم عا مه ودر بر خي فر هنگ ها اسطوره معني "آنچه خيالي وغير و اقعي است و جنبه ا قسا نه اي دارد"يا فته است.اسطوره زاده تخيل جمعي و رو يا ي گر و هي يك ملت نيز دانسته اند.يعني به عبا ر ت ديگر چنين عنوان مي شو د كه رو يا ي هر كس اسطو ره شخصي او و رو يا ي جمعي،اسطوره يك ملت ا ست. چو ن ا سطو ره ما نند رو يا ،عقا يد،ا فكا ر فلسفي و د يني و رخداد ها يي را كه در ز ما ن ها و مكا ن ها ي مختلف ا تفا ق ا فتاده است و تجر بيا ت رو اني مهم ا نسا ن را به ز با ن نما دين بيا ن مي كند.

اسطو ره دا ستا ن و سر گذ شتي مينو ي ا ست كه معمو لا ا صل آن معلو م نيست و شر ح عمل ،عقيده ،نهاد يا پد يد ه اي طبيعي ا ست به صو رت فر اسو يي كه د ست كم بخشي از آن از سنت ها و رو ايت ها گر فته شده و با آيين ها و عقا يد د يني پيو ند ي نا گسستني دارد.

در اسطو ره ها و قا يع از دو را ن او ليه نقل مي شو د.يعني اسطو ره راوي خلقت ها ست كه چگو نه چيز ي پديد مي آيد،به هستي خود ادامه مي د هد و به نيستي كشيد ه مي شو د.در اين رو ايت ها هميشه منطقي د نبال مي شو د ولي منطقي با ديد اسطو ره ي،شخصصيت هاي اسطو ره را مو جودات ما فو ق طبيعي تشكيل مي د هند و همواره ها له اي از تقد س ،قهر مانا ن مثبت آ نها رافر ا مي كير د.

حوادثي كه در اسطو ره به صورت فراسو يي نقل مي شود،همچون دا ستان داقعي تلقي مي شود.ز يرا به و اقعيت ها بر گشت داده مي شود.به سخني ديگر مي توان كفت كه اسطو ره زاده تخيل جمعي است ،فردي كه به تنهايي خيا لبافي مي كند در تخيلا ت خود ميزان و مقيا س انساني  را مد نظر دارد و حتي الامكا ن از ممكن به دور نمي افتد.چون اگر جز اين با شد ،تخيلا ت افسا نه گونه او مخا طبي نخواهد داشت ،

اما در خيال  پر داز ي ها ي جمعي يا قو مي نمي شو د از مو حو دات خا رق العا ده و ار باب انواع و ايزدان و ديوان و پر يان چشم پو شيد. مسلما اينگو نه دا ستا ن ها ي تخيلي يكبا ره به وجود نمي آيند و طي ز مان هاي دور ودراز شكل مي گيرند و را و يا ن آ نها اند يشمندان  گمنا مي هستند كه مر غ اند يشه شا ن بسيا ر بلند پروازتر ار اند يشه هاي ما بو ده است.

اسطوره گا هي به ظا هر حو اد ث تا ريخي را رو ايت مي كند.اما آنچه در روايا ت مهم است ،صحت تا ريخي آنها نيست،بلكه مفهو مي است كه شر ح اين دا ستا نها بر اي معتقدان آنها در بر دارد.هما ن طو ر كه اسطوره جلوه اي تا ريخي مي يا بد،تا ريخ نيز مي تواند به اسطوره تبد يل شود.از اينجا ست كه اسطوره هاي نيمه تا ريخي عبا رتند از تحول و تكا مل حوادث و و قا يع ابتدايي و همچنين شر ح كا ر ها ي فو ق العا ده اي كه به دست انسا ن ها ي تو انا و زور مندي انجا م گر فته است .اين حو ادث سينه ه سينه نقل شده اند و با شا خ و بر گ هايي كه بدان افزو ده شده است از صو رت وا قعيت به در آمده اند و به افسا نه هايي پر از عحا يب و غر ايب تبد يل شده اند.كم كم ها له اي از تقد س به دور آنها حلقه زده است و جنبه الو هيت نيز بدا ن ها داده شده و قهر ما نا ن نيز از صو رت عا دي بشر بيرو ن آمده اند.

در دانشنا مه اسا طير جهان ،ركس وارنر،از مكتب او همر در آ غا ز سده دو م پيش از ميلا د سخن به ميان مي آورد،او همر سعي دا شته است ثا بت كند كه ايزدان همان شهر يا ران با ستا ني بو ده اند كه شكل ايز دي يا فته ند.ا ما باز در همين كتا ب آمده است كه پيش از آن "تاريخ نگا ران"يو ناني سعي داشتند خود را از "اسطوره نگا ران"متما يز كنند. اما در عين حال همين تا ريخ نگارا ن در حقيقت بر خي  از اسطوره ها همچو ن  دا ستان هاي مر بو ط به جنگ تروا تر ديد نداشته اند.

در سده نوز د هم ميلا دي كه اسطوره ها را غير تا ريخي خواندند اما نتو انستند از داستا ن هاي كتا ب مقد س در باره تو فا ن وبر ج با بل خو درا به كنار بكشند.

به قو ل ركس وارنر،امرو زه پذير فته شده است كه اسطوره ها و افسا نه ها مي تو اند ر يشه در حقا يق تاريخي داشته با شند.اما با مطا لعه و ضع جو امع مختلفي كه كه در اين كتاب را جع به آنها بحث شده است،مي تو ان اذ عا ن كر د كه" اسطو ره با وران"اسطو ره ها را راست مي پندارند.مردم جو امع ابتدايي به جا ي آنكه به تلا ش هايي كه امرو زه تفكر ديني يا تفكر فلسفي و تا ريخ نگاري نا ميده مي شودبپردازند،به تخيل مي پرداختند و تخيل آنها شا هكا ر هاي اسطوره اي را پديد آورده است.

دلا يل و جو دي اسطوره از يكسو عد م اطلا ع انسان ها از و اقعيت مسا ئل بو ده كه به خيا لبافي هاي شا عرانه كشيده شده است.اما از سو ي د يگر اسطوره ها واكنشي از ضعف ها ي بشر است در مقا بله با در ما ند گي ها و نا تواني ها ي او از بر آورده سا ختن آرزو ها يا تجسم و شر ح احسا سا تي است كه انسان ها بر اي تفليل گر فتا ري ها يا اعتر اض بر اموري كه بر اي ايشا ن نا مطلو ب و غير عادلا نه است مي آفرينند و چو ن آن را تكرار مي كنند آرامشي مي يا بند و گا هي عقده حفار ت خو درا با آن در مان مي كنند.

اگر چه اين رو زها اسطوره ها سترو ن شده اند و اسطوره با وران كم،ولي از ميا ن نرفتندچون هنو ز هم در زير چر خ هاي مدرنيسم له نشده اند ودر ز ند گي ها ر خنه دارند.گر چه جو امع مدر ن به تد ر يج در طو ل ز مان را بطه حيا تي  خو د را با اسطو ره ها قطع كر ده اند و لي در عين حال تلا ش دا ئم و مستمر ي بر اي معنا بخشيد ن به ز ند گي و تجر به ز ند ه بو دن،در جو امع جد يد در جر يا ن است كه از طر يق اسطو ره ها به عنو ان سر نخ معنو ي ز ند گي بشر،شكل مي گيرند.با نگا هي به باورها و عقا يد مردم اير ان متو جه بسياري از اين اسطوره ها خواهيم شد و اسا سا يكي از دلا يل عقب ما ند گي ما اير انيا ن ريشه در اسطوره گرايي ما دارد و همواره منتظر هستيم كه قهر مان و اسطوره اي از را ه برسد و به بهبو د شرايط اجتما عي ،سيا سي،فرهنگي ،اخلا قي و... جا معه بپردازد يا گا ه آنچنا ن در تو صيف بعضي از كرامت ها ي انسا ني پيش مي رو يم كه در باور خود ما ن هم نمي گنجد ولي اين و يژ گي اسطوره است كه به قو ل گر بلز يك دروغ را آنچنان پر و بال بد ه كه هيچ ترديد ي در پذيرش آن و جو د نداشته باشد ، ودر شر ايط ا جتما عي معا صر بعضا اسطوره و پر ستش اسطوره ها به دليل ندا شتن" ر فتار عقلا ني و نها د ها ي مد ني" در آداب و رسو م ما ايرانيا ن جا خوش كرده است،منكته اي كه قا بل ذ كر مي باشد اين است : و يژ گي ها ي اسطوره  در قالب ويژ گي ها ي قدرت مي گنجد وبه  گفته رو لا ن با رت اسطوره پر نده اي جا دويي است كه در تا ريكي شب به عقا يد و با ورها ي ما هجو م مي آورد و و قتي به لحا ظ معنايي همه چيز را از درو ن خا لي كرد ،آنگا ه ماند گا ر مي شود. در ادامه بحث بيشتر به تحليل اسطوره به عنوان ابزاري در دست قد رت خوا هيم پر داخت كه چگو نه از عقا يد و با ور ها ي مذ هبي ،سيا سي و...استفا ده مي كند براي ر سيد ن به منصه قدرتي ويرا ن گر.

زبان حقیقت، زبان اسطوره(فدرت)

زبان حقیقت، زبان تجربی است. وقتی از حقیقتی سخن به میان می آید، چنان است که هر کس به مدد تجربه (= ایمان + عمل صالح) می تواند به دریافت آن نائل شود. همچنین است که هر گاه اشاره به الگو و هدفی می شود، هر فرد می تواند از راه تجربه و تمرین، به الگو و هدف یاد شده دست پیدا کند. اینکه ادعا می شود، تجربه های عرفانی، تجربه های شخصی و منحصر به فرد هستند، این ادعا نه تنها قابل اثبات نیست، بلکه تنها به کار قطب سازی، مرید سازی  و اسطوره سازی می آید. زبان اسطوره ها نیز، متکی بر همین ادعاها هستند. سخن گفتن با این زبان، تنها در اختیار کسانی است که می توانند به تفسیر اسطوره ها مبادرت کنند. در این میان اسطوره پرستان، تنها می توانند به نمادها و سایه های اسطوره ای چنگ بیاندازند. آنها نمی توانند به طور مستقیم، با اسطوره ها رابطه برقرار کنند. یک اسطوره گرا، جز به مدد اسطوره سازان و نمادهای اسطوره ای، هیچگاه نمی توانند به دریافت تجربی اسطوره ها دست بیابد.

زبان حقیقت، زبان آزادی و رستگاری است. هر کس با این زبان سخن بگوید، افق پیشاروی خود را تا بی نهایت باز می کند. مدار اندیشه در لااکراه آزادی و رستگاری، فضای امکان تصمیم گیری و انتخاب را در بی نهایت گسترش می دهد. در مقابل، زبان اسطوره ها، زبان قدرت است. زبان تسلط و تصرف چیزهاست. رولان بارت اشاره می کند که اسطوره ها بر هر چیز چنگ می اندازند، و در هر چیز تصرف می کنند. هیچ چیز نیست که از چنگ اندازی و تصرف اسطوره ها مصون باشد1. از دین و هر آئین غیر دینی گرفته، تا علم و تکنولوژی، همه و همه چیز دستخوش تصرف و چنگ اندازی اسطوره ها قرار می گیرند. امروز احزاب سیاسی، دولتها و نظریه های علمی و حتی مفاهیمی چون دموکراسی، آزادی و حقوق بشر، در زمره مفاهیمی هستند که بیش از هر چیز، دستخوش دستبرد اسطوره ها می شوند. بنا به تمثیل رولان بارت، اسطوره ها مانند پرنده ای می مانند که در تاریکی شب، گرد هر چیز آنقدر می چرخند تا به محض دیدن یک فضای خالی، در همانجا فرود آیند. اسطوره ها وقتی در فضای خالی هر چیز نفوذ می کنند، تا تصرف و تسلط کامل بر آن، از پای نمی نشینند. اگر درها همه به روی اسطوره ها بسته باشند، او آنقدر گرد چیزها می چرخد تا در غفلت کوچکترین روزنه ها، خود را به درون راه دهد.

ویژگی که رولان بارت برای اسطوره ها قائل می شود، ، در زمره ویژگی های قدرت است. زیرا برابر با این تعریف، قدرت چونان پرنده ای می ماند که گرد هر چیز آنقدر می چرخد، تا آن را به تصرف خود در بیاورد. قدرت از راه ایجاد فضاهای خالی که در پدیدارها و رخدادها به وجود می آیند، به درون آنها نفوذ می کنند و سرانجام تمام آن را به تصرف و تسلط خود در می آوردند. در حقیقت این پدیده قدرت است که بنا به طبیعت گسترش خواهی و چیرگی، بر هر چیز چنگ می اندازد و تا تسلط و تصرف کامل چیزها، از نفوذ و گسترش باز نمی ماند.

اینک وقتی روشن شد که اسطوره ها بر همه چیز چنگ می اندازند، معلوم می شود که چگونه ذهن اسطوره ای فضای اندیشه و عمل ندارد. چگونه است که افق اندیشه در پیشاروی اسطوره پرستی،  به صفر بدل می شود. زیرا فضای تصمیم و انتخاب در تصرف و تسلط اسطوره ها، در کانون های قدرت محو می شوند.

رولان بارت در ادامه بحث خود، اسطوره را نوعی سرقت زبانی می نامد. مفاهیم وقتی با منطق اسطوره ها پیوند می خورند، به وارونه خود تغییر ماهیت می دهند. یک مفهوم حقیقی، به آسانی به تجربه هر فرد در می آید. کافی است که هر فرد، با آگاهی و عرفان بر حقوق ذاتی خویش، لباس بیگانگی از تن بیرون کند، آنگاه در خواهد یافت که «در دم» حقیقت چون نور در ذهن او می تابد. اما اسطوره ها وقتی به مفاهیم و حقایق دستبرد می زنند، چون مفاهیم اسطوره ای به تجربه دریافت نمی شوند، به جعل مفاهیم می پردازند. مفاهیم مجعول وقتی به هیئت اسطوره ای در می آیند، تردید کردن در آنها، به ویژه برای کسانی که «ترس از تردید» دارند، به کلی ناممکن می شود. این است که با اسطوره ای نمایش دادن مفاهیم مجعول، جعل را آنچنان بزرگ نشان می دهند، که به گفته گوبلز، کس در راست بودن آن تردید نکند. ملاحظه می کنید که مفاهیم در کارگاه اسطوره سازی، نه از راه تجربه، بلکه از راه محیر العقول کردن اسطوره ها و «ترس از تردید» کردن، به ذهن القاء می شوند.

حقیقت هر چند با حق مدار کردن زبان و بیان، آسان دریافت می شود، اما هیچگاه به تملک و تصرف انسان در نمی آید. همانطور که ماکس پلانگ در کتاب با ارزش خود به درستی می گوید، حقیقت چون نوری است که در تاریکی های شب بر قله کوه می درخشد. هر قدر به این قله نزدیک می شویم، افق پیشاروی ما روشن تر می شود، اما هیچگاه به نوک قله نمی رسیم2. نتیجه ای که ماکس پلانگ می گیرد این است که : هر قدم که به حقیقت نزدیک می شویم، هر چند افق دید ما نسبت به چیزها روشن و روشن تر می شود، اما هیچگاه نمی توان حقیقت را به تملک خویش در آورد. به بیان دیگر، هیچ کس مالک، متولی و پیش کسوت حقیقت نمی تواند باشد.

اسطوره ها در آنچه که به دریافتها و حوزه تصرفی انسان مربوط می شوند، در موقعیتی وارونه حقیقت قرار دارند. اسطوره ها برغم حقیقت، دریافت ناپذیرند. هیچ ذهنی نمی تواند کوچکترین دریافتی از اسطوره ها در سطح ادارکات خود داشته باشد. ماهیت درک نشدنی اسطوره ها بدان روست که به موجب هیبت و بزرگی که در آنها هست، هیچ ذهنی به دریافت آنها قد نمی دهد. اسطوره ها را تنها باید باور کرد. حال این چه باوری است، که پیش از هر گونه درک و دریافتی ایجاد می شود؟ این از آن پرسشهایی است که سُنتِ «سِنت آنسلمی»، صدها سال ذهن اروپایی را در سیاهچال کلیسای قرون وسطی به بند کشاند : تقدم ایمان بر اعتقاد. این همان پاسخی است که باور به اسطوره ها را، مؤخر بر ایمان به اسطوره ها قرار می دهد. بدین سیاق بود که سنت آنسلم موفق می شد تا «یک میلیون فرشته را از باریکه یک سوزن عبور دهد». لذا اسطوره ها  هر قدر دریافت پذیر نباشند، اما به آسانی می توان آنها را به تملک در آورد. کافی است رمز و راز زبان اسطوره ها را بیابیم، در می یابید که اسطوره ها به آسانی به مالکیت در می آیند.

راز زبان اسطوره ای از راه تفسیر اسطوره ها بدست می آید. اما پیش از بیان روشی که اسطوره ها از راه تفسیر به تملک و تصرف چیزها می پردازند، خوب است پرده از راز خود «تفسیر» برداریم. تفسیر چیست و چگونه بدست می آید؟ اگر نخواهیم یکسره منکر تفسیر شویم، چه آنکه روشنایی پاره ای از متن ها به یمن کاوش معنایی بدست می آیند، اما اغلب تفاسیر جز با هدف ابهام سازی و دستبرد زدن به متن، صورت نمی گیرند2. این نوع تفاسیر چیزی جز تبدیل معنا به شکل و شکل به معنا نیستند. چنانچه یکی از خاصه های نظام اسطوره ای، تبدیل کردن معنا به شکل است.

در واقع هر جا اسطوره خود را نفوذ مي دهد، با سرقت زباني، امكان تبديل معنا به شكل را تسهيل مي كند. رولان بارت می گوید، وقتي اسطوره به درون چيزها نفوذ مي كند، از راه تغذيه معاني ، خود را گسترش مي دهد. به عبارتي، خوراك اسطوره ها معنايي است كه در درون چيزها قرار دارد. اسطوره با تغذيه معنايي هر چيز، سر انجام تمام پيكره آنرا، با تبديل به اشكال صرف، به سرقت مي برد.

در جامعه نیز، کسانی که هر ایده و آئینی را تا حد اشکال نمادین شده محدود می کننده، به اسطوره های سیاسی و اجتماعی دامن می زنند. از این نظر، سطح روابط و مناسبات اقتصادی به حیث آنچه که به ساخت های طبقاتی، نابرابری ها و تبعیض ها مربوط می شود، و همچنین ساخت روابط و مناسبات اجتماعی به حیث آنچه که به پیوندها و علقه ها، دوستی ها، اعتمادها و کاهش تضادها و تبعیض ها، مربوط می شود، حساسیتی در اسطوره ها برنمی انگزیند. آنچه که حساسیت تولید می کند، حراست از اشکال نمادینی است که دلالتی بر قلمرو نفوذ و تسلط اسطوره ها هستند 3. از نقطه نظر تفسیر اسطوره ای دین، شاید وقتی مناسبات و روابط واقعی جامعه را در افزایش بزهکاری، افزایش آمار خودکشی، افزایش آمار طلاق و قتل، افزایش آمار فحشاء، افزایش آمار تصادفات جاده ای، افزایش آمار اعتیاد و افزایش روزافزون بی اعتمادیها در تمام سلسله مراتب اجتماعی، از خانواده گرفته تا جامعه و تا سازمان های کار و تا سطح روابط سیاسی، همه و همه از انحطاط اخلاقی و از هم گسیختگی جامعه حکایت می کنند و حتی الگویی از اقتصاد ساختن که به لحاظ تبعیض ها، و رانت خواری، فسادهای مالی و... با بدترین کشورهای آمریکای جنوبی قابل مقایسه و از لحاط فاصله طبقاتی دارا ي شكاف عظيمي مي باشد، با این اوصاف در چشم کسانی که تنها به نمادهای شکلی اکتفا کرده اند و همه هزینه ها را برای دفاع از این نمادها بکار بسته اند،  اين گو نه آسيب ها هیچ اهمیتی نداشته باشد.

بنابراین، هر جا كه معنا هست ، اسطوره با چنگ انداختن به مفاهيم آن، از واژه ها براي خود لانه اي ابدي مي سازد. اما معنا به تنها يي كافي نيست تا راه براي اسطوره باز كند، چيزها وقتي راز معنايي خود را با تفسير باز مي كنند، به پرنده جادويي اسطوره، امكان مي دهد تا در همان جا فرود آيد. در حقيقت تفسير، دريچه ورود اسطوره به درون چيزهاست. هر چيز، وقتي تفسيرها و تأويل هاي دوگانه و چند گانه برتافت، «درجا» معناي خود را تقديم اسطوره مي سازد. از همين رو مي بينيد، پرنده جادويي اسطوره پيش از هر چيز، به درون آئين ها و عقايد جامعه نفوذ مي كند. با این وجود معلوم نیست، چرا  رولان بارت این نقش اسطوره ها را در تحلیل خود نمی آورد.

 در حالی که قرآن به صراحت می گوید، بعضی از آیات بعضی از آیات دیگر را تفسیر می کنند (تفسیر آیه به آیه)، کسانی که قرآن را به سیاق اسطوره ها تفسیر می کنند، آن را چنان نمایش می دهند که جز به زبان تفسیر یا «آیه به غیر از آیه»، پرده از حقیقت قرآن برداشته نمی شود. از این نظر، تفسیر نقبی است به دنیای پر راز و رمز. تفسیر روشی است برای تصرف کردن چیزهایی که به تصرف در نمی آیند. همین حقیقت را سوزان سونتاک به خوبی در «زیبا شناسی احساس» بیان می کند. او در تفاوتی که میان زیبا شناسی احساس و زیبا شناشی تفسیر قائل است، می گوید : «تفسیر انتقامجویی هوش از هنر است... این امر همزمان انتقامجویی هوش از جهان است. تفسیر فقیر کردن جهان، تقلیل جهان برای به دست دادن سایه ای از معانی است4». بنابراین، هر قدر زبان تجربی نیازی به تفسیر ندارد، تنها باید الفبای آن را خوب بکار بست، زبان اسطوره ها، زبان تفسیر کردن چیزهاست.

حقایق به دلیل ماهیت تجربی بودن،  هستی دار هستند.  تجربی بودن و هستی دار بودن یک حقیقت به منزله محدود کردن آن در محسوسات عینی نیست. اینطور نیست که هر چه تصویر عینی از آن نباشد، هستی دار نباشد. اما چنان هست که هستی دار و حقیقت دار بودن یک چیز، از راه ارتباط افزاینده و اکمالی با هستی دارهای عینی، تصدیق می شود. هر واقعیتی خواه ذهنی و خواه آنچه که دم دست ماست، اگر رابطه اش با هستی دیگر افزاینده، برابر و اکمالی نباشد، هم از حقیقت تهی است و هم از هستی. به عبارت دیگر، هر نوع رابطه تخریبی و کاهنده با محیط، با طبیعت و با جامعه، ضد حقیقت و ضد هستی است. به عنوان مثال، قصاص در قرآن حق است، زیرا دو خاصه تجربی و هستی داری در آن هست. زیرا قرآن به صراحت هم ادامه حیات را هدف قرار داده و هم آنکه خردها را خطاب قرار داده است. اما قصاص نزد بسیاری از اقوام به اسطوره تبدیل می شود. زیرا به جای نیرومحرکه حیات و خرد، درونمایه آن از مضامینی چون قربانی کردن در راه خدایان، تنبیه کردن، مکافات دیدن، انتقام گرفتن و تلافی کردن، پر می شود.

همچنین است تکریم انسان حق است، زیرا هم هستی دار است و هم هر فرد به دیده چشم و عقل می بینند و تجربه می کنند که کرامت شمردن انسان، برابر شمردن انسان ها در اصل انسانیت آنهاست. به حیث آنکه، هر فرد مستقل از همه وابستگی ها و تعلقات درونی و بیرونی خود، انسان شمرده می شود. همچنین می بینند که کرامت شمردن انسان، نیروی محرکه جامعه را در فزاینده کردن تولید و رشد و در نتیجه، بر فزاینده کردن حیات در هستی، آزاد می کند. این کرامت شمردن انسان به حیث ماهو انسان (یا به حیث آنچه او در انسانیت هستی دار است) و مستقل از هر دین، آئین، طبقه و نژاد و...به خودی خود، به منزله برابر شمردن انسانها در حقوق و آزادیهای ذاتی شان است. هر چند مفهوم کرامت بار معنایی گسترده ای دارد، اما آنچه که در تجربه زندگی بر می آید، کرامت شمردن انسان در حقوق و آزادیهای ذاتی است. در این میان نابرابری انسانها در بهره جستن از کرامت خویش، تنها نزد خداوند ارزیابی می شود (اکرم شما نزد خداوند با تقواترین شماست5).

 با وجود اشاره صریح قرآن، مفهوم کرامت نیز از سرقت اسطوره ها مصون نمی ماند. در مفهوم اسطوره ای کرامت، رابطه ها وارونه می شوند. ارزیابی نزد خداوند، در سنجش اسطوره ها؛ با تکریم و اکرم شماردن این و آن، نزد خود انسان، تنزل پیدا می کند. همچنین است که برابر شماردن انسان، به نابرابر شمردن این و آن تبدیل می شود. در همین رابطه وارونه است که تکریم این و آن، جای خود را در منطق اسطوره ها، به تقدیس این و آن وامی نهد. این است که ملاحظه می کنید، هر قدر کرامت شمردن انسان، متکی بر تحقق حقوق ذاتی تک تک افراد، به آسانی برای هر فرد تجربه کردنی و آزمودنی است، اما تقدیس شمردن این و آن و پاره ای از نمادسازیها، به هیچ رو، نه به تجربه کسی دریافت می شود و نه می توان در تجربه به گرد آن رسید.

زبان حقیقت زبان شفافیت و روشنایی است و زبان اسطوره ها زبان ابهام و تاریکی است. زبان حقیقت، زبان حل مسئله ها و مشکل هاست، اما زبان اسطوره ها زبان ایجاد مسئله ها و مشکل هاست. یک مسئله وقتی به مدد حق گویی و حق مداری از پیشارو برداشته می شود،  مسئله ها و مشکلهای دیگر، یک به یک چون برف آب می شوند. به عبارتی، حل مسئله در زبان حق گویی و حق مداری، اسباب تسهیل و تحلیل مسائل و مشکلات دیگر می شود. اما در اسطوره ها هیچ مسئله و مشکلی که حل نمی شود، مسئله ها بر مسئله و مشکل ها بر مشکل افزوده می شوند. به ظاهر مسئله ای را حل می کنیم، به ظاهر با تفسیر خود پردهِ افسانه ای از اسطوره ای می گشائیم، اما غافل از آنکه پرده از چهره باز نگشوده،  در صدها پرده دیگر پوشیده و پنهان می شود. این است که اسطوره ها دسترسی پذیر نیستند، نه می شود پای در جای آن گذاشت، و نه می توان نزدیک آن شد. نمی توان پای در جای او گذاشت، زیرا بنا به طبیعت قدرت : «همه باید فاقد آن باشند، تا یکی واجد آن باشد» و نمی توان نزدیک او شد، زیرا بنا به ساحت قدسی قدرت، کسی شایسته نزدیکی است، که باید از خویشتن در گذرد. به دیگر سخن، او نزدیک نشده، دیگر او نیست.

روش شناختی حقیقت و اسطوره

در ادامه بحث پیشین، روشهای حقیقت و اسطوره را در انطباق با ارزشهای تجربی و ذهنی انسان، و در آنچه که به ارزشگذاری خود انسان مربوط می شود، به بحث می گذاریم.امرو زه  در اير ان گا ه چنان در مو رد بعضي از مسا ئل مذ هبي ارزشگذاري مي كنند كه در با ور انسا ن نمي گنجد ،به عنوان مثا ل، امسال با لا خص در ايا م محرم بعضي از مسئو لا ن در اين مو رد تذ كر مي دادند كه غلو گرايي در ارزشگذاري ها  در نها يت را هش به خانه اسطوره منتهي مي شود. اسطوره ها در ارزشگذاری انسان، ارزشهای او را تا حد تعریف و ستایش از افراد انسانی، تقلیل می دهند. اما درزبا ن حقیقت، ارج مطلق به ستایش و تعریف از این و آن نمی نهد، خاصه آنکه می داند که تعریفها و ستایشها اغلب دستمایه اسطوره سازی و مرید سازی می شوند. کوشش حقیقت در توصیف انسان و ارزشهایی که خلق آنها به آزادی و رستگاری انسان مدد می رساند، متمرکز می شود. در زیر روشهایی که دو نحله اسطوره گرایی و حقیقت گرایی در تعریف و یا توصیف انسان انجام می دهند، فهرست وار بیان می کنیم.

1- وقتی از یک نفر بخواهیم تعریف کنیم ، می گوئیم ، فلانی آدم خوبی است. اما اگر کسی بپرسد که فلانی چه  کرده است که به او می گوئیم آدم خوبی است، حتما پاسخ خواهیم داد، آدمی است که دروغ نمی گوید و قابل اعتماد است. بدین دلیل و یا دلایل شبیه این استدلال، صفت خوبی را بر افراد اطلاق می کنیم.

2- وقتی همین قضاوت را بخواهیم در مورد کسی انجام دهیم که سابقه زندگی او به 50 یا یکصد سال پیش باز می گردد، مثلا اظهار کنیم، فلانی آدم خوبی بود، چون دروغ نمی گفت و قابل اعتماد بود، به نظر ادعای محکم و قابل قبولی نمی تواند باشد. چون کسی باید تایید کند که او دروغ نمی گوید، و بعد کس دیگری پیدا شود بگوید فلانی هم که این نقل را از فلانی آورده، او هم دروغ نمی گوید و بعد نفر سومی پیدا شود و بگوید فلانی که از فلانی نقل کرد و گفت فلانی دروغ نمی گوید، او هم باید ثابت شود که دروغ نمی گوید. ملاحظه می کنید که در اینجا با یک زنجیره متوالی از فلانی فلانی فلانی و... بگیر تا الی آخر روبرو می شویم و اثبات این زنجیره به لحاظ منطقی هم نادرست است و هم غیر ممکن و هم بی فایده.

3- به لحاظ روش شناختی، در شرایطی که تاریخ یک روایت به نقاط دور ارجاع شود، مثلا برای آنکه بگوئیم فلانی دروغ نمی گوید، یک راه و روش وجود دارد و آن اینکه، اقوالی از او فهرست شود و بعد ببینیم، آیا در تمام اقوال او تناقض هست و یا نیست؟ چه آنکه انسان بدون تناقض نمی تواند دروغ بگوید.

4- در ادامه، اندیشه ستایشگری وقتی بخواهد از یک نفر خیلی تعریف کند، لابد می گوید فلانی آدم خیلی خوبی است. اما اگر بخواهد بیش از حد از او تعریف کند، حتما می گوید، فلانی آدم خیلی خیلی خوبی است. اما اگر بخواهد دامنه خیلی خیلی خوب را همینطور با شدت و حدت تمام تر افزایش دهد، چه می گوید؟ آیا می تواند بگوید فلانی آدم خیلی خیلی خیلی خوبی است؟ قطعا زبان و واژه ها در این باره کم می آورند. به منظور جبران کاستی موقعیت زبان، از واژه های دیگری استفاده می کنند، مثلا فلانی آدم مقدسی است. هینطور اگر بخواهند صفت خوبی را شدیدتر کنند، چون آدم های مقدسی که خیلی خیلی خوب باشند، فراوان اند و حتی اعداد آن در سراسر تاریخ ممکن به صدها هزار برسد (اگر نخواهیم بگوئیم به میلیونها)، حتما یک صفت دیگری به عنوان شرافت و یا قید خیلی مقدس به آن اضافه می کنند. مثل اینکه بگوید فلانی آدم خیلی مقدسی است و یا اینکه بگویند فلانی آدم شریف و مقدسی است.

5- سرانجام  اگر با همین زبان بخواهیم صفات خوبی بیشتری به یک فرد نسبت بدهیم، حتما او را برای آنکه بتوان از این آدمهای زمینی جدا بکنیم و بگوئیم با همه فرق می کند، به عالم آسمانی (ملکوتی ) متصل می کنیم. مثلا فلانی آدم مقدسی است، چون با خدا ارتباط دارد. و حتی اگر بخواهد بیش از این تعریف کند، ممکن است بگویند، اصلا فلانی نطفه اش را در آسمان بسته اند و یا از جنس نور است و...الی آخر. بدین ترتیب می توان هر چه صفات خوبی، بزرگی، عظمت، کمال، قداست، پرتو حق، را به کسی و یا چیزی نسبت داد. تازه دامنه لغوی ما در زبان و ادبیات بسیار محدود است، اگر بخواهیم همه خوبی ها را به ترتیب خوب، خوب تر، خیلی خوب، عالی ، عالیتر، عالیترین، خیلی خیلی عالی ، مقدس، خیلی مقدس و...را، به کسی یا چیزی نسبت دهیم، و در دسته بندی آدمهای فوق جای دهیم، مجبوریم آدمها را با بعضی از اغماض ها تنها در همین دسته بندیهایی قرار دهیم، که بالاخره دامنه واژگان ما اجازه می دهند. به علاوه بسیاری از فرهنگ ها وجود دارند که دامنه لغوی آنها بسیار محدود است. به عنوان مثال آنها ممکن است تنها از واژه های خوب یا بد و خیلی خوب و یا خیلی بد استفاده کنند و دیگر نتوانند برای توصف خوبی های بشتر از واژگان بیشتری استفاده کنند. محدودیت دامنه لغوی ما را مجبور می کند که به جای استفاده از واژگان، وصف ادبی، روایی و حتی اساطیری از خوبی آن را بیاوریم. مثلا بگوئیم فلانی آنقدر آدم خوبی بود که جهان به تعظیم و تکریم او نشست. به عبارتی، اگر انسان در دامنه لغات دچار نقصان شود، اما در دامنه عبارات و وصفها کم نمی آورد. می شود به شدت و حدت تمام و حتی از قدیمیترین تا آخرین تکنولوژی های عبارت پردازی، هر چه وصف قدسی است به کسی و یا چیزی نسبت داد.  مثلا اگر بخواهیم در قدرت یک اسطوره شرح مشروح بنویسیم، چرا وقتی می توانیم بنویسیم، فلان اسطوره می توانست با یک انگشت خود کره زمین را از جا بکند، بنویسیم، با یک انگشت کوه را از جا می کند؟ اصلا چرا ننویسیم با یک انگشت کهکشان راه شیری را می چرخاند.با این وصف، وقتی خوبی ها از حد وصف می گذرند، هم غیر قابل درک می شوند و هم بی ارزش. مضاف بر آنکه، وقتی زبان وصف و توصیف یک آدم خیلی خیلی خوب گذشته باشد و به سالهای دیر بازگردد، مسئله بسیار یچیده تر و غیر قابل درک تر می شود و استفاده از واژه های خیلی خوب و خیلی خیلی خوب، مقدس و خیلی مقدس و... کاملا نامأنوس می شوند و حتی محتوای خود را از دست می دهند.

6-  از همین روست که خداوند، وقتی وصف او و بهشت او در ذهن نمی گنجد، آنجا که می خواهد انسان را و جامعه ها را مورد خطاب قرار دهد، بناگزیر :

 الف) با همین زبان معمولی که انسانها با آن صحبت می کنند، سخن بگوید

 ب) دامنه وصف را بالا نبرد که برای ذهن متعارف انسان غیر قابل درک باشد.

به عنوان مثال در وصف خدا بگوید، فطرت او از جنس فطرت خود ماست و یا از رگ گردن به ما نزدیک تر است و یا حداکثر بگوید، نوری است که در زمین و آسمان وجود دارد. و یا در وصف بهشت، خیلی خیلی ساده تر از آنچه که توی ذهن ماست آن را وصف می کند. با یک چشم انداز سرسبز و چشمه های جاری و چیزهای معمولی دیگر. پیامبر را هم که وصف می کند، می گوید خیلی آدم معمولی است، مثل بقیه آدم هاست، تنها توانسته است با وحی ارتباط برقرار کند. چرا پیامبر و خداوند با همین زبان معمولی سخن می گویند، به خاطر این است که آنها عقول انسانها را خطاب قرار می دهند؛ قصد اسطوره سازی را هم ندارند. تو جه كنيد  : «ما قرآن را به زبان عربی آوردیم تا شما را به تعقل واداریم».  می بینید که هیچکدام قصد نداشتند تا بنا به روایت گوبلزی «دروغ را آنقدر بزرگ کنند که کسی در راست آن تردید نکند»، زیرا با همین زبان و با همین دامنه لااکراه  آزادی و ساحت انسانی است که پرتو حق بر ادراکات انسان می درخشد.

7- با وجود تلاش پیامبر در مبارزه با اسطوره سازیها و اسطوره پرستی ها، هر گاه از زمان رسالت می گذرد، ذهن های ستایشگر و اسطوره ساز ، فعال می شوند. به عبارتی، این ذهن ستایشگر پاره ای از آدمیان بود که به موجب تنبلی ای که نمی توانستند و یا نمی خواستند چون او (پیامبر)، ره بپویند و یا پاره ای دیگر، که به موجب نان و مواجب از راه اسطوره سازی و اسطوره بازی خوردن، این نسبت های عجیب و غریب را به پیامبران و دیگران نسبت دادند. و الا سراسر قرآن خالی از این سلسله انساب به پیامبران است. حتی به صراحت می گوید : «چرا در اقوال پیامبر تدبیر نمی کنید، آیا گمان نمی برید شاید آنچه او آورده است چیزی بیش از اساطیر پیشینیان شما نباشد؟» در این آیه هم تدبیر انسان را خطاب قرار می دهد و هم اسطوره سازی را از قول و زبان پیامبر پاک می کند.

8- مجددا به نقطه آغاز بحث باز می گردم تا ارزشگذاری آدمها را در جا معه به نحو دیگری بیان کرده باشم. در حال حاضر وقتی می گوئیم فلانی آدم خیلی خیلی خوبی است، حتما کسی است که هم دروغ نمی گوید و هم انسان با گذشت و فداکاری است. شاید خیلی راحت از کنار این وصف بگذریم، اما وقتی بخواهیم فردی را که حدود 50  یا 100 سال پیش به یاد بیاوریم و بگوئیم که آیا گذشت و فداکاری فلانی چه بود، که او را در وصف خوبی گنجانده است؟ حتما می گوئیم، او آنقدر مبارزه کرد که به دست ستمکاران به قتل رسید و یا اینکه می گوئیم، در تاریخ آورده اند، زمانی که محلی را می خواستند به آتش کشند، او خود را به آتش فکند تا جماعتی را در سوختن نسازند.

 اما اگر بخواهیم بگوئیم، رفتار فلانی می تواند سرمشق باشد. می پرسیم، رفتار او چه بود که می تواند سرمشق و الگو باشد. در این حال دیگر نمی آئیم بگوئیم فلانی چون آدم خیلی خیلی خوبی بود، و یا بگوئیم آنقدر خوب بود که فرشته هاهم خیلی خیلی از او تعریف می کردند، پس بدین لحاظ بود که الگو و سرمشق قرار گرفت. باید بگوئیم که ریز رفتار و اندیشه او چه بود، که از او الگو و سرمشق می سازد؟ چه کرد؟ چه اندیشه ای ابراز کرد؟ و چگونه اندیشه های او می تواند اصول راهنما و سرمشق قرا گیرد؟ برای این منظور باید فهرستی از نظریه ها و دیدگاههای او راجع به انسان، روش رها شدن از زندان بیگانگی با خویشتی و نیل جستن به سعادت و رستگاری،  همچنین دیدگاههای او در باب انسان، جامعه، طبیعت، روابط، برابری ها و نابرابری ها، حقوق و تکالیف انسان و جامعه ها نسبت به یکدیگر، نسبت به خود و حتی نسبت انسان با محیط زیست خویش و...و یا حداقل به استناد پاره ای از اندیشه ها و رفتارهای او، بتوان این حقوق و تکالیف را به کمک تفسیر و تأویل، استنباط کرد. اساسا دیدگاه او درباره خود خداوند چیست؟ این موجود چه چیزی است که باید همه در عبودیت او بکوشند؟ نگاه و تصور و تلقی ما درباره خداوند چیست؟ اگر او خالق است، زئوس هم نزد نزد یونانیان باستان به خلق جهان پرداخت، اما همان زئوس هم مظهر شرارت بود و هم اندیشه یونانیان بود که در تقسیم آدمیان به شرارت ذاتی و خیر ذاتی راه برد. اگر خداوند مظهر حق و رحمت است؟ حق چیست و رحمت چیست؟ بسیاری از حق و رحمت تصویر و تفسیری دارند که نزد بسیاری دیگر جز زحمت و ناحقی نیست؟ در تمام تفسیرها، پوشش عقلانی تصورات و طبایع شخص خود ماست. مگر می شود انسان چیزی را به چیزی تفسیر کند، به برخلاف نظرات و اعتقادات اوست؟ مثلا بگوئیم پیامبر چنین است و چنان است و یا دین چنین است و چنان است، اما خود ما به چنین و چنان پیامبر و دینی معتقد نباشیم؟ همچنین، مگر می شود انسان چیزی را به منزله یک عقیده برتابد که آن را نپسندد؟ پس ملاحظه می کنید که تصویری که انسان از خدا دارد، در مدار بسته پسندها و ناپسندهای او محدود می شود.

9- اکنون پرسش اینجاست، آیا وقتی از اسطوره ها رها می شویم و امرهای قدسی را با همین زبان رایج انسان بیان می کنیم، انسان را از بازی اسطوره ها به زندان پسندها و ناپسندهای او نمی خوانیم؟ آیا نیروهای محرکه قدرت نیستند که لباس اسطوره ها را وقتی از زبان باز می گشایند، در محرک های حسی پسندها و ناپسندها به تن می پوشانند؟

 این آن چیزی است که می تواند از یک فرد و یا یک اندیشه فکری و یا یک مکتب، الگوی راهنما بسازد.

و سخن پا ياني:

تا ز ماني كه به دنبال اسطوره گرايي در جا معه مي باشيم بي تر ديد از نظم گرايي،عقلا نيت و حركت در فضا ي لا اكراه به دور مي باشيم وبالطبع به تحجر و قهقهرايي در ر فتا رها ي ا جتما عي،سياسي و...سقو ط مي كنيم،چرا كه ذ هن اسطوره گرا به دنبا ل چند و چو ن مسا ئل نمي باشد و اسا سا اهل انديشه و تفكر نيست وهمواره به دنبال فهر مانا ن بر اي ر ها يي و آزادي خو د مي باشد.انديشمندان و رو شنفكرا ن جا معه با يد در اسطوره ز دايي اند يشه ها گا م بر دارند و به صا حبا ن قدرت اجا زه ند هند تا با ابزار اسطوره و به مثا به پر ند ه جا دويي اسطوره گرايي عفايد و اند يشه ها را بي معنا و آن را از درو ن تهي كنند و آنگا ه با خيا ل را حت به فرمانروايي خود ادامه د هند،همچنين داشتن يك اصو ل و اند يشه را هنما تنها و تنها در نهاد ها ي مد ني پا به عر صه و جو د مي كذارند و آزادي و د مكراسي را در جا معه نها دينه مي كنند و بي ترد يد چنين كاري بز رگ نيازمند تعا مل و همگرايي اند يشمندان در عر صه علم و دانش و فر هنگ وسياست و... مي باشد.

نكته: درنگار ش مقاله فو ق از سلسله مقاله ها ي آ قا ي ا حمد فعال(فعال سياسي و رو شفكرديني) در ز مينه اسطوره گرايي مددگر فتم.

زیر نوشته ها

1- برای مطالعه در آرای رولان بارت به فصلنامه ارغنون  شما ره 18 مقاله اسطوره و زبان نوشته رولان بارت مراجعه شود.

2- به کتاب تصویر جهان در فیزیک جدید نوشته ماکس پلانگ مراجعه شود.

3- در واقع اگر بخواهیم تفاوتی میان تفسیر حقیقت با تفاسیر اسطوره ای قائل شویم، باید در اندازه ای که این تفاسیر می توانند مخاطب خود را از ابهام به روشنایی و تجربه و یا از ابهام به ابهام بیشتر و غیر تجربی کردن سوق دهند، جستجو کرد.

4- اسکات لش (پست مدرنیسم) ، ترجمه شاپور بهیان انتشارات ققنوس

5- اشاره به سوره حجرات آیه 13

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:50  توسط مهتا بردبار  | 

 

 

 

 

مختصری دربارۀ اسطوره و اسطوره شناسی

                                                                                بهار مختاریان

 

تا قرن نوزدهم در اروپا اسطوره (Mythos) در تقابل با واقعیت (Realität) تعریف می شد. در چنین نگاهی داستان آدم و یا موجودات نامرئی و یا حتی تئوژنی هزیود[1] همه به چنین حوزه ای تعلق داشت. واژۀ Mythos، چون بسیاری دیگر از مفاهیم، ریشه در یونان دارد و به معنی «روایت، نقل و گفتار»، معمولا در تقابل با Historia و Logos به کار میرفته است. آغاز فلسفۀ یونان در قرون 5 و 6 پیش از میلاد، با نخستین گام از Mythos به Logos برداشته شد. نخستین فلاسفه ای که این گام را برداشتند، فلاسفۀ علوم تجربی بودند که به پاسخ مادۀ نخستین پیدایش جهان دست یازیدند. پاسخ غیر اسطوره ای تالس (Thales) در نظر گرفتن «آب» به عنوان مادۀ آغازین بود. شاگرد او  انکسیماندور (Anaximandor)  «هوا» را مادۀ آغازین دانست و این روند همچنان ادامه یافت. اما باید درنظر داشته باشیم که «رابطۀ فلاسفۀ پیش سقراطی با دین و اسطوره، رابطه ای مجادله برانگیز نبود. برای همین است که گفته می شود که  فرضیات نخستین این فلاسفۀ تجربی تضاد آگاهانه با دین یونانی به شمار نمی آمد، زیرا دین یونانی متفاوت با مسیحیت و یهودیت، هیچ اصول مطلقی برای آفرینش جهان نمی شناخت و اصطلاح «آفرینش از هیچ » را نداشت، بلکه بیشتر هم اسطوره های دینی و هم فلاسفۀ تجربی، طبیعت را چیزی «بغانه»[2] می دانستند. جالب اینجاست که فلسفۀ یونانی به درافتادن با اسطوره ها برنیامد بلکه با یک سری توضیحات عقلانی دربارۀ جهان آغازید و کم کم تقابل با اسطوره برایشان به آگاهی بدل شد. (Nestle, 1975: 81-82)

 

 در اثر  این تقابل، Myth به مرور، به «آنچه واقعا وجود ندارد» اطلاق شد. در عصر هلنی  نقد اسطوره ویژگی نوی یافت. در این زمان فقط در پی استنباط لغوی از اسطورهها نبودند و در پی آشکار ساختن معنای نهفتۀ آنها برآمدند. در قرن سوم پیش از میلاد اوهمروس (Euhemerus) تاویلی کلاسیک از این روند تفکر ارائه کرد و از آن پس اوهمریسم بر هرگونه تفسیر تاریخیِ اسطوره اطلاق گشت» (بیدنی،  161: 1373). او درواقع پایهگذار بنیادهای تاریخی و واقعی برای داستانهای اسطورهای بود. این باورها قرنها در اروپا مطرح بودند. تصور اسطوره چون داستانهائی ساختگی که رویدادهای تاریخی و طبیعی را در خود نهفته دارند، تا شکلگیری فلسفهی مدرن همچنان ادامه یافت. برای نخستین بار در 1825 با انتشار«مقدمهای بر اسطورهشناسی علمی»[3] ، اثر کارل اوتفرید مولر[4]، تعریف علمی اسطوره آغاز شد. در نیمۀ دوم قرن نوزدهم پژوهشهای اسطورهشناختی با آثار بسیار فریدریش ماکس مولر[5] رواج گستردهای یافت. او اسطوره را نوعی عارضۀ زبانی میدانست و بر آن بود که این امر به این جهت است که یک چیز نامهای بسیار میتواند داشته باشد[6] و یا بالعکس  یک نام میتواند بر اشیاء گوناگون نهاده شود[7]. به نظر او همین امر سبب درهم برهمی نامها شده است و از این رو ایزدان گوناگون در یک چهره ذوب شدهاند یا یکی تبدیل به چهرههای گوناگون شده است. خلاصه آن که در آغاز تنها یک nomen بود  و بعد تبدیل به numen شد. بعلاوه به نظر او کاربرد جنس در اسامی، ایدۀ انتزاعی تشخصیافتهای را به عنوان ایزد یا ایزدان برای خورشید، سپیدهدم و آسمان شکل داد. کسی که شدیدا مولر را 20 سال آماج انتقاد خود قرار داد، آندرو لانگ[8] بود که بر پایۀ گردآوری دستاوردهای انسانشناختی تایلور[9]  نشان داد  که اسطوره متعلق به مراحل آغازین تفکر آدمی است و اقوام ابتدایی هنگام اسطورهسازی در مرحلۀ پیشرفتۀ ذهن به سر میبردند. به همین جهت، پژوهش در اسطوره نیز بایستی از میان اقوام ابتدایی که هنوز صورتهای اولیه فرهنگ را دارا هستند، انجام گیرد. فرضا ماکس مولر، اسطورۀ کرونس[10]  را بازتابی از عناصر هواشناسی میدانست که در آن آسمان ابرها را میبلعد و دوباره قی میکند و لانگ، نخستین نشانههای انسانخواری[11] در نهادهای اجتماعی اولیه را در آن میدید.

 در واقع از این دوران بر پایۀ پژوهشهای انسان شناسان، اسطورهشناسی روند تازهای یافت و دادههای آن بر اساس گزارش های مسیونرها از فرهنگها و اقوام مختلف زنده شدند. یکی از نخستین انسانشناسان که برای نخستین بار دست به تعریف دین و اسطوره بر اساس این دادهها کرد، تایلور بود.  «او بر تفاوت اسطوره و علم اعتقاد داشت و اسطوره را زیرگروهِ دین و هر دوی آنان را زیرگروه فلسفه میدانست و خودِ فلسفه را به دوگونهی ابتدایی و مدرن تقسیم میکرد. به  نظر او فلسفۀ ابتدایی با دین ابتدایی یکی است ولی قائل به علم ابتدایی نیست و فلسفهی مدرن برخلاف آن دارای دو زیرگروه است، دین و علم. دین جدید مبتنی بر دو عنصر است متافیزیک و اخلاق که در دین ابتدایی دیده نمیشود» (Segal, 2004: p.14-19). برای تایلور اسطوره، امری غیرعلمی است، ولی توضیحی در اینباره نمیدهد. شاید به این دلیل که آن را زیرگروه دین ابتدایی میشناسد و دین مدرن را خالی از اسطوره میبیند. در هرحال در نظریهی تایلور بسیاری از مسائل چون، ازدواج و روابط خویشاوندی و مسائل جنسی ... در نظر گرفته نشده اند و از این جهت قادر به دادن تعریف جامعی از اسطوره نیست. اما تایلور تاثیر بسیار زیادی بر بسیاری از پژوهشگران زمان خود گذاشت و یکی از کسانی که در اثر 12 جلدی خود، «خاستگاه ایدۀ خدا»[12] به طور نظاممند، نظریههای او را به کار بست، ویلهم اشمیت[13]بود.  جز او فریزر[14] از دیگر کسانی است که پیرو نظریات تایلور به شمار میآید، با این تفاوت که او بر این باور است که انسانهای ابتدایی اسطوره را به جای علم استفاده میکردند و آن را  نوعی علم عملی میشناساند. به نظر او انسان ابتدایی همواره در پی آن بود که جریان طبیعت را به سود خویش در دست گیرد و کاربرد آیینها و جادو تنها به همین هدف است. یکی از مهمترین اهداف دین ابتدایی، تاثیر بر حوادث، به ویژه رشد گیاهی (اسطورهی آدونیس) است که شدیدترین آیینها و قربانیها را به خود اختصاص داده است. توجۀ انسانشناسان به اسطوره به ویژه به عنوان بستری برای پیاده کردن نظریههای مختلف همچنان تا این زمان مطرح است.

 

 

سوایِ پژوهشهای انسانشناسان در اوایل قرن نوزدهم، اسطورهشناسی از حوزۀ پژوهشهای نجوم نیز هوادارانی به خصوص در آلمان یافت. بنیانگذار نظریههای نجومی، زیکه[15] است که اسطورهها را لفظی بررسی میکند و بر این باور است که در محتوای آنها همواره علائم آسمانی به ویژه نشانههایی از اختران و حرکت ماه دیده می شود. توجۀ زیاد طرفداران این نظریه بر این عوامل، به ویژه حرکت ماه، نظریۀ آنها را تبدیل به نوعی «ماهگرایی»[16]کرد.

در آغاز قرن نوزدهم  اسمیت[17]، یکی از شرقشناسان و دینشناسان، اسطورهها را توضیحی برای آیینها تعریف کرد[18]. چنین نظریهای در حوزههایِ مختلفِ انسانشناسی، فقهالغه و دینشناسی (توراتشناسی) به ویژه در انگلستان رنگی تازه به اسطورهشناسی بخشید و  برای بسیاری، توضیح رضایت بخشِ و توجیهپذیری برای شکلگیری اسطورهها فراهم کرد. این نظریه گرچه توجیه مناسبی برای اسطوره بود، اما بسیاری از مسائل اسطورهها را نمیتوانست حل کند. با این حال بر دیگر نظریهپردازان از حوزههای دیگر چون روانشناسی[19]، تاثیر گذارد.

 در اوایل قرن بیستم برخی از فیلسوفان، ، چون لانگر[20]، ریکور[21] و کاسیرر[22]، به طور مبسوط به موضوع اسطوره پرداختند. بیشتر اینان کوشیدند از طریق بررسی زبان یا نماد، مسئلۀ اسطوره را روشن کنند. کاسیرر  با کتاب فلسفهی صورتهای سمبلیک[23]، به طور جامع به اندیشهی اسطورهای پرداخت و توانست آن را به عنوان یکی از مراحل تفکر بشناساند. در این برخورد نو به اسطوره، "اسطوره هم مانند علم و اخلاق و هنر، جهانی مستقل و خودبسامان شد که واقعیت و اعتبار آن را نمیبایست با معیارهایی خارج از قلمرو خودش سنجید، بلکه میبایست آنها را طبق قانون درونی و ساختاری خود اسطوره درک کرد. هر تلاشی در این جهت که جهان اسطوره را به منزلهی جهانی تبیین کند که واسطهی جهان دیگری است، یا لباس و پوششی برای امر دیگری است یکبار و برای همیشه قاطعانه مردود شد" (45: 1378). مباحث نمادشناسی که چون اسطوره سابقهاش به یونان باستان میرسد، در قرن بیستم در اکثر حوزههای فلسفی، دینشناسی و زبانشناسی رواج یافت. بحث اسطوره و نماد و نشانه در کارهای رولان بارت[24] در حوزۀ نشانهشناسی زیباشناسانۀ ساختاری توجۀ بسیاری را برانگیخته است.

از سوی دیگر بسیاری از انسانشناسان همین قرن، اسطورهها را نوعی از افسانههای عامیانه معرفی کردند و کوششهای آنان در سه جنبه شکل گرفت: 1- جنبۀ تاریخی، همچون فرانس بواس[25] ؛ 2- جنبۀ ریختشناختی[26]، همچون پروپ[27]؛ 3- ساختاری، همچون لوی-استروس[28].

 

 

منابع:

این مقاله از منابع زیر برگرفته شده است:

 

بیدنی، دیوید، "اسطوره، نمادگرایی و حقیقت"، ترجمۀ بهار مختاریان، 1373، ارغنون، سال اول،شمارهی 4، تهران.

کاسیرر، ارنست، فلسفهی صورتهای سمبلیک، ترجمۀ یدالله موقن، 1378، انتشارات هرمس، تهران.

 

Eliade, M., Campbell, J., Die grosse Mythen der Menschen, Wien, 1998.

 

Mischung, R., "Religionethnologie" im: Ethnologie Einführung und Überblick, Hg. Beer, B./ Fischer, H., Berlin, 2003.

 

Nestle, W, Vom Mythos zum Logos, Berlin, 1975.                                 

 

 



[1] -  Theogonie Hesiods

[2] - ایزدی

[3] - Prolegomena zu einer wissenschafichen Mythologie

[4] -  Karl Otfrid Müller

[5] - Friedrich Max Müller

[6] - Polyonymie

[7] - Homonymie

[8] - Andrew Lang

[9] - E. B. Taylor مخصوصا کتاب «خاستگاههای فرهنگ» (Die Anfänge der Kultur, 1871)

[10] - kronos

[11] - kannibalism

[12] -  Ursprung der Gottesidee

[13] - Wilhelm Schmidt (1912-1955)

[14] - Frazer

[15] - E. Siecke

[16] - Panlunarismus

[17] - R. Smith

[18] - او در کتاب مهم خود: Lectures on the Religion of the Semites  این نظریه را مطرح میکند که اسطورهها باید  به عنوان تفسیر آیین ویژهای استنباط شوند.

[19] - از جمله روانشناسان بزرگ قرن بیستم، میتوان از فروید نام برد که نخستین عمل (آیین) پدرکشی در میان برادران بود که پس از این عمل، خوردن پدر و مدعی زنان او شدن (یعنی مادران خود) توضیح اسطورهها میشناسد.

[20] - S. Langer

[21] - S. Ricoeur

[22] - E. Cassirer

[23]- Philosophie der symbolischen Formen  که به فارسی توسط یدالله موقن ترجمه شده است.

[24] - R. Bartes

[25] - F. Boas

[26] - morphologisch

[27] - W. Propp

[28] - C. Lévi-Strauss

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:13  توسط مهتا بردبار  | 

در ابتدا هيچ نبود . خدا بود و تنهائيش. اصلا تنهائی خدا هم نبود. فکر کرد که اينهمه قدرت لايتناهی ؛پس خواست که شناخته شود . آفريد و هستی داد اما باز هم  احساس كرد ميان مخلوقاتش گستره اي دارد كه از چيزي خاليست , از چيزي چيزي و شايد از كسي ! حالا , كسي , پا به عرصه وجود گذاشت . از گل سرشته شده بود اما نفس رحماني داشت كه خدا دم بي كسي خويش را در او دميده بود . حالا او انيس پروردگار شد و به جانشيني او در اين پهنه خاكي رسيد . خدا خواست كه اين مخلوق محبوب را هديه اي ابدي بخشد و بدينسان بود كه انسان حتي به قيمت رانده شدنش از بهشت سزاوار آزادي شد . 

پس مي آغازم به نام آزادي و يگانه آفريدگاري كه از صفات ذاتي خويش اين موهبت را به انسان ارزاني داشت .

هر چه به دورو برمان نگاه مي كنم , تنها چيزي كه دريافت مي شود , شكل كساني است كه انگار در يك تابلو نقاشي به صورت كاريكاتوري ترسيم شده اند . اصلاً از شمايلشان يك نوع برجستگي صفات و رفتار نمايان است.   

در اين لجه كه به مردابي بي شباهت نيست كساني در حال فرو رفتن اند كه هر چه بيشتر تقلا مي كنند كمتر دستگيري مي يابند . فريادها براي چيست ؟ اينجا سرزمين كرهاييست كه تمام دستوراتشان با اشاره دست اجرا مي شود و وقتن پيكار چون شاه ديوان سنگ مي شوند . اما حالا تمام يلان يا سرگردان بيايانهاي حيرت اند و يا مغروق در تالاب اتهام . ديگر رستمي نيست كه قلبش از رگهاي تمامي مردم ميهنش خون بگيرد و در نگاهش آرزوي يك ملت بيدار باشد كه با بازوان كوه واره خويش اين صخره ديو سنگي را بر كتف نهد و به نشان خواري و پستي پيش پاي بلند همتي مردمانش افكند .

اينجا شهر ديگر شهر تلاطم و عصيان نيست

حتي ديگر در نگاه مردمان حسرت موج نمي زند

ريشخند ترس آوري بر لبهاشان نشسته می ترسم .....

مي ترسم و ديگر نمي توانم  فرار كنم

كه پاي فراري نيست

طوفان مه مي وزد و حتي طنين صداي ديوان خواب ناآرام را بر هم     نمي زند

ما مثل فنا شدگان , پا رو قبله كشيده ايم . سيمرغان پر كركس بر بلند پروازيهاشان زده اند كه براي آن هم در آتشگاههاي افكار حتي جرقه اي پيدا نمي شود .

كجاست زالي كه ابديت خردش پرتو بر تمامی تاريخمان افكنده بود و روشناي افكارش رنگ سپيدي بر باستان راستانمان زده بود .

تاريخ ! اين بار تو سخن بگو ! تو كه از آبشخور كهن ترين پندارها و کردارها و گفتارهاي نيك سيراب شده اي . تو كه از كوهساراني  سرچشمه گرفته اي كه زادگاه سيمرغ است و پرورشگاه زال جاويد . تو كه در بسترت از نسل آفريدونها , گندآوراني پلنگ افكن آمدند و در فصل عاشقيت بيژن هابر منيژه ها دل سپردند و در هواي دلاوريت سياوش ها حماسه ساختند .

اين بار تو بگو ! كه هر كس سزاوار سبز ماندن در باغ خاطرات تو نيست .

آنها كه به ادعاي خويش پيشاني بر سجاده خضوع مي سايند هنوز در فكرشان اين است كه آيا بلندي محاسنشان به زمين مي رسد يا نه؟!. افسوس كه شراب خام نوشيده اند و زير خرقه پشمين جامه حرير پوشيده اند .

برخيزيد  اي خفتگان !   بيدار بمانيد كه با خواب شما اهريمن فرصت كابوس پردازي نيابد . دستهاي از پشت پرده بيرون آمده بوي تعفن مي دهد . انگار دوباره افراسياب از خواب برخاسته و يا شايد مارهاي شانه هاي ضحاك هواي شكم بارگي كرده اند .

ما وارثان كاوه ايم . درفشهامان بر باد رفته برخيزيد تا به تاراج سلم و تور ايرجها را از ما نستانده اند تاريخ را به تكرار مكررها مجبور نكنيم .

حالا كه به جاي نيرنگهاي افسانه اي , سلاح بر دست بشارت بهشتمان مي دهند , حتي آدينه ها هم رنگ اهريمن گرفته و بر هفت خوان خستگيمان خوانهاي ديگريست كه انتهايش مثل چاه شغاد نيك افكن است.

 

حال بگذار برگردم به ميراثهاي كهنم به آنها كه روح مرا از روان گردآفريد شكل دادند و فرنگيس وار به جاي پوششهاي دروغين تاجي از فر ايزدي بر سرم گذاشتند . بگذار با مروري بر اسطوره هاي پيشين به ياد آوريم كه چه بوديم و چه شديم !

 

ای نوشدارو كشتن سهراب با تو                    تا زنده اي كابوسهاي خواب با تو

خون سياووش از نگاه چنگ مي ريخت            يك زخم از كاووسيان مضراب با تو

منزلگه تورانيان اين سرزمين است                 تير شغاد و چاه كنعان در كمين است

گر يوسفي بايد به ظاهر گرگ باشي               گر رستمي پايان كارت تيغ كين است

در چلچراغ چشم تو آيينه اي نيست              وقتي نگاهت جز غبار كينه اي نيست

دوزخ به دوزخ رد شديم از هفت خوان درد     اما براي درد دلها سينه اي نيست

شب روي بستر حجله سهراب بستند             بر روي بازو مهره هاي ناب بستند

در سينه ها مهر از دل رستم گرفتند              افسانه ديدند و گره بر آب بستند

كو كاوه ها جمشيدها كو گردها كو ؟             نوشنده جام و تمام دردها كو ؟

رفت از جبين آريا فر اهورا                       يك دستخون باقيست حالا بردها كو

 

مغ بچگان را لاف دانايي گرفته است           دامان عصمت بوي هرجايي گرفته است

با دست چپ لقمه به سقم عدل دادند          اين كار هم نامي مسيحايي گرفته است

سيمرغ در البرز پنداري به خوابست            ابر سياهي در نگاه آفتابست

بر آتش از نزديك سوزانديم خود را           خود سوختن پايان كار انقلابست

ايرج به ايرج , سلم و توران زاد كردند         قبريستانها را همه آباد كردند

اسكندران بر تخت جم آتش كشيدند          خاكستر جمشيد را بر باد كردند

حالا فقط يك بغض غم در ناي مانده          تاريخ چون افسانه اي بر پاي مانده

از پايه هاي صولت مهد تمدن                   تنها فقط چندين ستون بر جاي مانده

مرداس بوديم و ز ما ضحاك روييد            بر توسن نامردمي , فتراك روييد !

هم از فريدون داشتيم ايرج نهادي              هم سلم و تور  از پشت او نا پاك روييد

جز حصر استبداد ديواري نمانده                جز بر فراز دار سالاري نمانده

ما سربداران اسير دست ديويم                  اصحاب كهفيم و دگر غاري نمانده

با روزه داران هر سحر بيدار مانديم            تا اختري از دولت مشرق بتابد

در قعر سرد چاه بيژنهاي تاريخ                 عاليجناب رنگ خاكستر بخوابد

اما خيالي خام بود آن شب كه ديديم          تهمينه ها سهرابها را زاده بودند

در پشت تاريك نگاه سرد تاريخ                سودابه ها بر مكر و كين دل داده بودند

تكرار ننگينيست  اين تقدير محتوم             پرهاي سيمرغان بر اكليل شغاد است

هر كس كه تخت و بخت و دولت همره اوست      همچون دل ضحاكيان آتش نهاد است

بر شهر زاغي تيره گسترده ست پر را         نور اميدي در دل شيري نمانده است

تا صبح صادق هفت خوان بهرام باقيست     در چله آرش دگر تيري نمانده است

خاك سياوش جا نماز دشمنان شد            رستنگه سجاده اهريمنان شد

رفتند و رفت از قوم ما پندار زرتشت         رفتارشان با گفت ديوان همعنان شد

وقتي شبيخون رنگ شب را تيره تر كرد      ما چون صداي ناله در بغضي شكستيم

در مسلخ عشق و جنون خون گريه مي كرد        چشمي كه بر عاليجناب سرخ بستيم

ما وارثان كاوه و جام جم استيم                اكنون درفش و كاوه  بر ضحاك بايد

از پايمردي اسوه ي جنگاورانيم                تيري به چشم ظالم هتاك بايد

آنان كه چون افسانه ها اسطوره هستند      در سينه هاشان كينه ي ديو سياه است

فريادشان چون بغض خاموشيست در دل    پايانشان مكر شغادين است و چاه است

ما از تبار كوروشيم از دين زرتشت           چون آتشيم رقصان به سوي آسمانيم

هر چند از ما فر يزداني ربود ند               ما پيرو اسطوره هاي باستانيم

وقتي كه پشت خويش بر تاريخ كرديم       بايد به ظلم و جور استبداد تن داد

بايد به تكرار مكرر بر سر دار                  سردار داد و شاهدان بي كفن داد

ديوان همه افسانه بودند آه آري              حالا دگر ديوان همه عاليجنابند

در شهر ما حالا طلسمي سخت جاريست    گردان , يلان , گندآوران جادوي خوابند

وقتي كه از جاري شدن متروك مانديم      فهميده بوديم از لجن سيراب بايد

آنكس كه از محراب دريا مي گريزد         بر جا نمازش سجده مرداب بايد

 

توضيح اسامي بكار رفته :

1. آرش : آرش كمانگير در زمان منوچهر شرط صلح بين ايران و توران بدين ترتيب بود كه مرز ايران با پرتاب تير پهلواني ايراني معين شود اين كار توسط يلي بنام آرش انجام گرفت كه گستره وسيعي را سهم ايران كرد و از اين كار افراسياب توراني بسيار خشمگين گشت .
2. ايرج : ايرج پسر فريدون پادشاه ايراني از واژه (( اير )) به معني آزاده و فروتن مي باشد .
3. بهرام : ايزد جنگ همچنين به معناي دور كننده بدي نيز آمده است . ( معناي بكار گرفته شده در اين نوشتار )
4. بيژن : نام پسر گيو نواده گودرز دختر زاده رستم .
5. داستان بيژن و منيژه از زيباترين داستانهاي شاهنامه است منيژه دختر افراسياب است كه شيفته بيژن مي شود و او را بي هوش كرده با خود به توران مي برد افراسياب از بودن پهلوان ايراني در كاخ دخترش آگاه مي شود و از گرسيوز مي خواهد كه با نيرنگ او را به بارگاه افراسياب ببرد سرانجام افراسياب بيژن را در چاهي به نام اكوان ديو مي اندازد تا آنگاه كه كيخسرو او را در جام جهان نما ديده و از رستم براي رهايي او ياري مي خواهد .

. تور : پسر بزرگ فريدون كه كشور توران جهت پادشاهي به او بخشيده شد .
7. تير : خدنگ . پيكان همچنين نام چهارم از سال و اولين ماه تابستان , نزديك ترين سياره به خورشيد ( عطارد) .
8. جمشيد : مخفف آن جم در تاريخ حماسي ايران يكي از بزرگترين پادشاهان پيشدادي است كه مخترع آلات جنگي و شراب باني استخر و بنيان گذار جشن نوروزي . جمشيد به معني پادشاه روشن و نوراني نيز مي باشد .
9. رستم : مركب از رس = روييدن و تهم = تخمه . نام پهلوان ايراني شاهنامه پسر زال .
10. رودابه : دختر مهراب كابلي كه زال عاشق او شد و از آنها رستم زاييده شد . رود به معني كودك و آب به معني جلوه و تابش يعني كودك تابان.
11. زال : پير فرتوت سپيد موي . نام پدر رستم كه پس از به دنيا آمدن سيمرغ او را پرورش داد . ( سمبل خرد )
12. زرتشت : نام يا شهرت پيامبر ايران باستان , موسس آيين توحيدي زرتشتي .
13. سام : رگه طلا در معدن – از دليران سيستان كه پدر زال و جد رستم مي باشد .
14. سكندر : مخفف اسكندر – پسر داراب و ناهيد ( دختر فيلقوس و فيليپ مقدوني ) . پس از آنكه اسكندر به پادشاهي رسيد به ايران لشكر كشيد و تخت جمشيد را به روايت تاريخي به آتش كشانيد .
15. سلم : نام پسر فريدون كه او را به پادشاهي روم و روس گمارد ولي سلم با برادر خود تور عليه برادر كوچك خود ايرج توطئه كردند و او را كشتند.
16. سودابه : دختر پادشاه هاماوران و زن كيكاووس پادشاه ايران .
17. سهراب : سرخاب در داستانهاي حماسي ايران پسر رستم كه از تهمينه دختر پادشاه سمنگان در توران زاده شد كه سرانجام بدست پدرش رستم كشته شد .
18. سياوش : فرزند كيكاووس و پدر كيخسرو .
19. سيمرغ : مرغ افسانه اي پرورنده زال كه در البرز كوه مي زيست .
20. شغاد : برادر رستم كه وي را در چاه انداخت و سرانجام خود با تير رستم كشته شد .
21. فرنگيس : دختر افراسياب و زوجه سياوش .
22. فريدون : يكي از پادشاهان پيشدادي كه از ظلم و ستم ضحاك به داد آمده و با كمك كاوه آهنگر مردم را عليه او شوراند و سرانجام خود به تخت نشست .

23. كاووس : دومين پادشاه كياني بعد از كيقباد تند خو حق ناشناس و خود كامه بود . پدر سياووش .
24. كاوه : نام آهنگري كه ضحاك هفده پسر او را كشت و مغز آنها را جهت تغذيه ماران دوش خود به كار برد تا سرانجام كاوه چرمي را كه پيشبند او بود همچون درفشي بر نيزه كرد و به فريدون كمك كرد تا ضحاك را به بند كشيده و به البرز كوه محبوس سازد .
25. كوروش : نام اولين پادشاه سلسله هخامنشي .
26. كيخسرو : در داستانهاي ملي ايران سومين پادشاه سلسله كيانيان فرزند سياوش از فرنگيس دختر افراسياب .
27. گردآفريد : نام دختر گژدهم كه يكي از زنان پهلوان شاهنامه است داستان پيكار او با سهراب در شاهنامه معروف است .
28. گيو : نام دلاور و جنگجوي ايراني زمان كيكاووس تا آخر زمان كيخسرو . فرزند گودرز و پدر بيژن از سران سپاه كيكاووس .
29. مرداس : نام پدر ضحاك كه نيك مرد بود ولي پس او ضحاك ديو سيرت و ستمكار بود كه در زمان او ظلم بسيار شد .
30. هوشنگ : به معناي عقل و آگاهي و خرد , پسر سيامك , فرزند چهارم حضرت آدم , دومين پادشاه ايراني كه پس از كيومرث به پادشاهي هفت كشور رسيد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10:38  توسط مهتا بردبار  | 

 

 تمام دیوار ها آجرهای ناتمام بود

با روزنه هايي شكسته

 واز فاصله ي سيماني آنها گل يخ روييده بود

 پشت ديوار اتاقي بي سقف ويك آكاردئون كه روي ا نگشتان مردي خوابيده بود

 اين طرف دختري كه شكل حلقه روي دوار مي كشيد وبا شيره ي انجير نشئه مي شد

 كسي بايد مي آمد

 ديوار منتظر بود

آجر ها در نبض خويش بر روياي سقف ضربه مي زدند

 كسي بايد مي آمدو با ا بر جادويي ديوار ها را پاك مي كرد و بوي« نا» را از طعم ناتمام آجرها مي گرفت

 كسي بايد مي آمد ودكمه هاي  آكاردئون را مي بست ودست هاي مرد را نوازش مي كرد

كسي كه سمفوني زوزه ي شغال ها را در گلوي خويش رهبري نكرده بود

كسي كه انتظار خواب گرگ ها را نمي كشيد

 كسي كه آرام آرام در روزنه ي آجر هاي بي تقدير گل گاو زبان مي كاشت

 و براي ماغ كشيدن آدم ها وقتي گاوي آبستن مي زاييد شاخ هديه نمي كرد 

كسي بايد بيايد

 مي دانم

آن روز  پاي تمام بيل بوردهاي شهر گله ي هزار گرگ را خواهند كشيد

 ومردي با پيراهن سپيد با پيشاني بندي به شكل مسيح از چاه آب خواهد آورد

واين تبليغ آب معدني هاي شهر خواهد شد

 مي دانم

روزي خواهد رسيد كه ديگر هيچ كس دنبال كار نمي گردد

همه سر كار مي روند

ودر خواب مي بينند كه سردبير روز نامه ي اطلاعات به خاطر ماغ كشيدن كودكي كه متولد مي شود هيچ كس را استخدام نمي كند

 كسي روي روزنه ي شكسته ي ديوار گل گاو زبان مي كارد

 و ديگر هيچ كس مدعي آزادي بيان نخواهد بود

مي دانم…  تمام مردم شهر منتظر آن روز هستند

تاریخ سرایش ۱/۲/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 12:27  توسط مهتا بردبار  | 

مانا! تمام روزنامه های کنار تختم هر شب روی صفحه ی ترحیم باز می ماند .من از هیچ جای دنیا خبر ندارم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 15:39  توسط مهتا بردبار  | 

مانا !امشب خیال کردم وهم سال های سبز را دندان های زرد پاییز دارد می جود. نه خیال نکردم .واقعآ دیدم استخوان های این همه سال های خوش بینی دارد آرام آرام ترک بر می دارد .من دارم بزرگ می شوم وحالا قدم به آن طرف دیوار می رسد .آن طرف دیوار ...آی آن طرف که دختران در پیچ گیسوانشان خیال می بافند وزیر گل های صورتی روسریشان در چشم های مردی که به تمام آنها نگاه میکند می خوابند ودر خواب می بینند که مانای من شبی می آید وبخت آنها را باز می کندوروسری آنها به دست باد می سپارد وتمام شبی را که پیچاپیچ روی شانه شانریخته کنار می زند وبر سپیده ی کمر گاهشان سلام می کند.مانا من چه خوب خواب تمام دختران شهر را می دیدم .عجب رسم گنگی داشت زبان ما که هر چه میگفتیم از حقیقت دورتر میشدیم مانا!نگاه کن ماپشت سرمان را پر کرده ایم از نفس هایی که هرگز نکشیدیم وپلک هایی که هرگز نزدیم تا مبادا بازدمی فرصت فروکشیدن سهمی از حیات آن دیگری را بگیرد و یا فروافتادن پلکی هزارمی از ثانیه ی یک لحظه دیدن را فروستاند. مانا! دست هایم به شکل یک علامت سوال جلوی تمام پرسش های مادینگیم نشسته و چشم هایم شبیه علامت تعجب روی نوک انگشتانیست که مسر کوچ کلاغ ها را نشان می دهد. مانا! کلاغ ها پاییز را دوست دارند و دندان های زرد آن را آرام آرام سیاه می کنند.

من خوابم می آید مانا! و انگار در این رخوت هزار دارکوب از شیار های ذهنم کرم های عادتی کپک زده را می بلعند و من سعی می کنم از پشت دیواری که حالا از قد من کوتاه تر است آن سوی شهر را ببینم. آن سوی شهر که پر از چراغ خواب های خاموش بود و شهوتی روشن که در ساعت نه شب مثل کیسه های انباشته از زباله از غریزه ورم می کرد و از درزهای جفت نشده ی شلوار ها بیرون می ریخت.

مانا! چرا؟ من که گناهی نداشتم! حالا تو آن سوی دیوار سرک می کشی من این سوی دیوار ترک می کشم. چرا رفتی به خواب نمام مادینه های پستان سر زده تا من از بیداری تو عبور کنم. و بالای قبری که مرده ای در آن نخوابیده بود به کودکی حرام زاده که در سینه ام شیر می خورد فکر کنم.

مانا! این ها هذیان هایست که سال های مرا از تنهایی در آورده و همیشه یک نفر را که از حرارت بغضم می سوخت پاسوز تب های من کرده بود.

مانا! یادش بخیر آن شب هایی که هنوز دست هایم بوی گندم زار شانه ی تو را می داد و هنوز هیچ برکه ای پیراهن مرا خیس نکرده بود و من هنوز به نسیمی دل خوش بودم که در جشن شبانه گیسوانم می رقصید و باردار هیچ ابری نبود.

مانا! تو در اتاق تنهایی من تصویر جفتمی و من در زهدان شاعری خویش گاه دلم از تو می گیرد.

۸۸/۲/۱۸  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:40  توسط مهتا بردبار  | 

یه پامونو گذاشتیم، اتل متل توتوله                   به جاي اون يكي پا ،حالا زخم گلوله

اتل متل تو قصه گاو حسن يه گرگه                                دور ده بالايي يه ديوار بزرگه

اتل متل كلاغ پر كبوتراي باغ پر                    لاله ها پر، زمين پر ،شب پره پر ، چراغ پر

گاوه كه حالا گرگه ، گرسنه سُ بيداره        از لاي چنگ و شاخش انگاري خون مي باره

از توي ده يه دختر كه كوزه رو دوششه      همون كه شال سبزش روي زمين مي كشه

همون كه ماهِ چشماش شب تا سحر بيدار بود    همون رد پاهاش هميشه رو ديوار بود

همون كه توي بازي هميشه تك مياره                  مي ره كه از سر كوه آب خنك بياره

پشت ديوار يه كوه بود پر از شغال و روباه        كه زوزه مي كشيدن از اونجا تا خود ِ ماه

گله ي گرگا اون شب جشن  عروسي داشتن      چنگالاشونو روي دندون هم گذاشتن

اتل متل بيداريد اهل دهِ بالايي                         گاو حسن يه گرگه آي حسنك كجايي

رو شاخ گاوت امشب چنگال صد تا گرگه            كي گفته تو چنگ گرگ بازم خدا بزرگه

دختره تا پاي كوه با شال سبزش دويد                    اما به جز يه گربه چيزيُ اونجا نديد

گربه هه لاي صخره ناله و مويه مي كرد               ميون ناله مي گفت اينجا نيا و برگرد

دختره كوزه شو داد تا اونو پس بگيره       نمي دونست كه آخر تو چنگ گرگ مي ميره

اتل متل يه گربه حالا اسير گرگه                           زخمي و بي پناهه اما دلش بزرگه 

رو كوه قصه ي ما فقط گلاي زرده                هر چي كه داد مي زنيم ندا برنمي گرده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 11:57  توسط مهتا بردبار  | 

دست های سپید

 آی دست های سپید

 میان مشت و خون گره خورده اید

 از خشم به هنگامتان

دوش شهر  مرکب چار تکبیر کفن پوشان است

شهر خواب که هر صبح گیسوانش را مردان نارنجی پوش شانه می کردند

حالا هر شب نوار سرخی بر گیسش می بندند

نوار سرخی که روزی جشم های  مرد جوانی

آن را از زیر پرده ی نازکی در شاه راه حیات دختری زیبا تماشا کرده بود

این رشته سر درازی نداشت

 ما همه در یک کوجه ی بن بست خوابیده بودیم

 ودر خواب ما مردی که نه ردایش سبز بود نه دستارش سپید

به ما گفته بود بهار امسال باز هم بوی علف تازه از شیر خواهد آمد

 وباز هم به ما گفته بود شیرءشیر هم که باشد عکسش در جاه خواهد افتاد 

 در پشت انتهای کوچه چیزی می لرزید

 ما جفت جفت کنار هم خوابیده بودیم

و خواب می دیدیم که فردا بن بست کوچه از ندای ما می شکند 

 شهر بیدار می شود

و گیسویش را مردان نارنجی پوش شانه می زنند

تاریخ سرایش ۱۹/۴/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 10:59  توسط مهتا بردبار  | 

برای تلاش های همسرم و برای امیدرضا که دیگر در کنار ما نیست!

وقتی فکر می کنی که دیگر سخت تر از نفس کشیدن که آسان ترین رفت و آمد آدم به نیست و هست است، چیزی وجود ندارد، تمام سختی ها برایت آسان می شود  و بدین سان از باریک ترین رشته ای که شریان زندگی را به مرکز اندیشه ات وصل می کند می گذری و برای همیشه در زمین حاصل خیزی می خوابی و درخت بودن را که به شیوه ی سکوت ثمر می دهد و در زهدان مادر هستی ریشه می دواند، ترجیح می دهی. بخواب آرام، بخواب تا زمستان پلک سنگین و سپیدش را به روی تو ببندد و چون برخیزد صدای تو را که در نبض رگبار های بهاری جاری هستی به گوش زندگی  برساند، بخواب آرام ای سر برآورده از سبزترین سرو ها. از دوش دایه ی ابر، هنوز بوی گهواره و عطر گیج باران می آید و دست هایی که روزی تو را شسته بود، امروز گونه های خیش را غسل میت می دهد، دریغ چقدر  آسان سخت می شود، عادت نگاه کردن به رد پای مسافری که در جاده ی یک طرفه سفر کرد و دل بستن به اینکه شاید روزی کسی بیاید و با دست های نسیم گیسوان شالی  زاری را که از رد پای تو در باران بلند شده بود به خیال حقیقت های آزاد ببافد. بخواب آرام، در چشم های تمام مردمان شهرمان، هزاران خرگوش خوابیده و شیران در دام صیاد نعره می زنند.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 11:30  توسط مهتا بردبار  |