اسارت آینه را در قاب
نه آینه را
که قاب آینه
حقیقت محدود من است...
م.فنا
هبوط یخهای زمینی
بر ذهن آفتابی من سایه انداخت
ومن
از دستهایی ترسیدم که برای رسیدن به خورشید
زیر پایم
یخ می گذاشت
راست می گفتند بالا رفتن همیشه عروج نیست
حلقه دار هم بالای سر مجرم است
وهمیشه
زیر پایش گل یخ می روید
آیا همه می دانند
که حتا
آفتاب هم
اگر سایه نباشد
خواهد مرد...!
م.فنا
سوگند
به بکارت
دعایی
که سه نوبت
تورا می خواند
و سوگند به قنوت صلیبی که بر گردن آویخته می شود
اینجا
مثل برجهای آسمان بوسیده
لب بر دامان افق می کشند
دریوزگان قمار باخته
این نفس به شماره می افتد
زنگ می زند |پشت خط کسی نیست
بوق ممتدیست که روی سیمهای ارتباط آزاد می شود
آزاد می شود
روی قنوت تو خواهش یک نگاه
تا سلام نرفته
انگار سلوک چند رکعتی
سلام ندارد که دست وای وای
بر پای تشهد می کوبی!
اتفاقی که افتاده بود
افتاده
شیشه
شراب
عیسا
ازلب
طاقچه
تقدس
نان را به آب تعمید کن
شرابها
شیرین شده اند...!
م.فنا
تاریخ سرایش19/10/84