ای وای که دل باز به دامت افتاد چون دانه انگور به جامت افتاد
یکشب که زباده لبت مست شدم دل فال زدو قرعه به نامت افتاد
م.فنا
+
نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 21:14  توسط مهتا بردبار
|
می آیی و از آینه هم صافتری از آب زلال برکه شفاف تری
ترسم که به قله نگاهت نرسم آخر تو زکوه قاف هم قافتری
م.فنا
+
نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 21:9  توسط مهتا بردبار
|
چه زود گذشتی از برابر آفتاب
ای کاش هنوز هم سایه ات بر سرم بود ...
م.فنا
+
نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 21:6  توسط مهتا بردبار
|