می شود رد پایت را روی بال پروانه ها تماشا کرد
نقش می زنی بر خورشید
گردارد سرت گم می شود هبوط آدم
روی عریانی ذرات معلق می رقصی
تا عروجی دوباره
تا رستن
فراسوی نگاهت آتش می گیرد
حجم بی شرم وجدان زدگی
می شود روی بال تو رد ماه را گرفت
وقتی
چهار سوی جغرافیا جشن خورشید می گیرد
تو گم می شوی
در پیداسرای روشن ترین ماندن ها
می شود بی پروانه سوخت
شمعی که تا نهایت بودنش
به سوی ابدیت
می شتابد…!
من از تو می ترسم
از حادثه میان دریا ودرخت
از اتفاق ماه که پریشان شود
من از عشق می ترسم
از انتظار بر خورد خورشید وباران
که بر پیوند ابرهانعره میزند
وبر مرزهای وصلشان…
مرز های وصلشان
که دوباره
ترس
و
تردید
بر فصل خزان می کشد
من از تمام سینه های نفس بریده
واز تمام دارهای سر کشیده
با تاریکی پیوند خورده ام
و از تمام حرمتهای خیس تهی
و شرافتهای ناسپید شرمگین
به طلوع دل خوشم
انتظار می کشم
که شبی
گوشه دیواری
دست ناهرزگی را سبز ببینم
وفریاد کنم
خورشید آنجا پشت دیوار است
م.فنا