رنگ بهارجلوه دلدار ميدهد
عطر بهار بوي تن يار ميدهد
بر دل نگاه خشك خزان خيره مانده است
وين چشمها ز ابر سيه تيره مانده است
با لاي لاي نرم وخوش جوي خفته ايم
در دل خيال خام ز دورانه پخته ايم
سيمين رخان ز كوي پر از عشق رفته اند
ازدرد خويش راز وغم دل نگفته اند
پاييز خون سرد به دل هديه كرده است
در غربت بهار دلم گريه كرده است
در آسمان شهر خبراز ستاره نيست
بر دردهاي خون جگران راه چاره نيست
دز سرزمين ما همه گلها شقايقند
مرگ است حكم زخم دلاني كه عاشقند
مرده است خاك شهر و دگر بر نمي دهد
ديگر به پاي عشق كسي سر نميدهد
اينجا هر آنچه هست همه حيله و فريب
شوق و صفا و مهر به دلها بسي غريب
حتي هواي شهر دگر صاف و پاك نيست
ديگر اميد رويشي از عمق خاك نيست
حتي ز آب رود زلالي فرامش است
ماه شب چهاردهم نيز خامش است
سبزي زروي برگ درختان فرار كرد
طوفان دردهادلمان تارو مار كرد
ديگر نكرد كوچ پرستو به شهرمان
ديگر نسيم صبح نرقصيد بهرمان
ديگر شميم ابر بهاري نمي وزد
شبنم دگر به گونه گلها نمي خزد
در تخت نهر دختر زيباي آب نيست
ديگر درون ميكده ها هم شراب نيست
چشم افق ببار بر احوال زار ما
خون گريه كن به حال سيه روزگار ما
پروردگار هم به سيه دل نظر نكرد
ديگر كسي زعشق كسي را خبر نكرد
بالله كه دل شيفته در شهر باقي است
مستي كه آرزوش به ديدار ساقي است
اميد بر خدا كه همان مست بيقرار
بر آسمان شهر زند رنگ نوبهار
یک شب مرا به می زد و خام خویش کرد
یک شب که ماه چشم مرا پیش ابر برد
او تشنه بود و کام مرا جام خویش کرد
آری چه سخت بود و چه خوش بود و ترس داشت
وقتی که او مرا تب مادام خویش کرد
دستم به روی سینه هزاران هزار بار
نفرین نوشت و تف به سر انجام خویش کرد
روزی از آن طرف ز فراسوی گردباد
مردی نگاه کرد و مرا رام خویش کرد
یک مرد یک افق که دلش مثل ماه بود
چشم مرا گرفته و بر بام خویش کرد
وقتی که های و هوی دل خواب خوش نداشت
دست مرا گرفته و آرام خویش کرد
ترسی شبیه وحشت و کابوس مرگ داشت
جرمی که عشق داروی سرسام خویش کرد
این تشنگی چرا به دلم خو گرفته است
آبی تو یاسراب که در کام خویش کرد
اینست پاسخ آنکه مرا خام خویش کرد
یک شب مرا به می زد و بد نام خویش کرد