تبليغاتX
ققنوس
نوشته ها و اشعار مهتا بردبار

از همین دیروز بود که بند دست و پای خویش را میان فصل مشترکمان باز کردم نمی دانم هنوز چقدر اشتباه کرده ام به سادگی حرف هایی که حتی برگ چنار بالای سرمان را خوشحال کرده بود فکر می کنم و باور نمی کنم هنوز چشمه ای وجود دارد که نیرنگ پای خویش را در آن نشسته باشد. آه مانا؛ مانای شبهای سرد من، چقدر به سینه ام طوفان وزیده که مثل صحرا خشک شده ام و چقدر دریا ها با چشمانم غریبی می کنند که مثل کویر از عصیان عطش آتش از آسمانم می بارد. ای عشق، ای مشترکترین خط باریک میان من و هر کس که نیست. روی عقربه ی ساعتی که تو را تکرار می کند نشسته ای و خود را روی دیوار سینه ام آویخته ای! چرا تمام روزها ناتمامند. من اما به آن رد دورترین که تو را در آینده گم کرد فکر می کنم و هر روز بی آنکه از روی نقطه چین نگاهت بگذرم به طولانی ترین خطی فکر می کنم که شاید دست های تو روزی روی آن بلغزد و برای من بنویسی که دوستت دارم.

مانا، شبهای من بی اجاق می سوزد و روزهایم رنج دست های جنو ن می شود رنگ سرخی که به سیب زردی گونه هایم را تا ابد سرخ کرد و چشم هایم را خیره بر امتداد لکه لکه عشقی گذاشت که پشت سرم مانده بود نه ... نه! نمی دانی هنوز هم جلد بلند ترین بام شهرم اما دست های تو برایم کف نمی کوبد. یادت می آید عقربه ساعت را با دست روی یک گذاشتی و گفتی همیشه زمان آغاز را دوست داری؟! حالا من میان تمام نقطه چین های آغاز جای یک کلمه مجهول را خالی می بینم و هرگز ... هرگز عشق در این فاصله مبهم نخواهد نشست.

آه چه روزهای تنگی است که میان دو دیوار هی در خویش می لغزم و روی خودم سر می خورم و در خود گره می شوم نقطه میان گره تویی که دست هایت مرا در خویش می پیچد ای ماناترین دست ای کم نشان ترین گم شده؛ فصلی آغاز کرده ام که از تمام روزهای سال نشانی دارد .داغ سردی که بر تارک دلم مانده فصل مشترک من و توست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 2:8  توسط مهتا بردبار  |