تقویم، تقویم منتظر
تقویم امیدوار
در نگاه تو دقیقه ای چندبار ورق می خورد
و من
مثل یک اتفاق ابری
از چشم های تو می افتم!
حالا که یک پاییز میان ما
برگ باربده
از تو تا من
تا عشق
تا خوابیدن میان چشمه عریان
به اندازه ی آب شدن یک آدم برفی
فاصله است
میان حیاط خانه کوچک من
یک صندلی روئیده
سبز سبز
و یک چراغ
زرد زرد
ویک درخت سیب
سرخ سرخ
اما
صدای سوت پسرک شیطان همسایه مرا گیج کرده
و مدام دور این میدان ساختگی دور می زنم
خوابت نمی برد
که ببندی لحظه ای پلک خاطراتم را
من تمام رنگ های قرمز را از خاطره هایم
رد کرده ام
و روی تمام سبز ها
تمام نیم کت های منتظر که روبه روی کوچه نشسته اند
آب پاشیده ام؛
انگار تقویم من میان باغ زمستان زده برگ خورده
از من تا تو
تا تمام لحظه ی نشستن زیر نور چراغ حیاط خانه و سیب خوردن
به اندازه ی گشودن تقویم خاطرات من از صفحه چشم های تو
فاصله است
پلک که می بندی
میان گذشته ها گم می شوم.
12/5/1387