تبليغاتX
ققنوس
نوشته ها و اشعار مهتا بردبار

برای تلاش های همسرم و برای امیدرضا که دیگر در کنار ما نیست!

وقتی فکر می کنی که دیگر سخت تر از نفس کشیدن که آسان ترین رفت و آمد آدم به نیست و هست است، چیزی وجود ندارد، تمام سختی ها برایت آسان می شود  و بدین سان از باریک ترین رشته ای که شریان زندگی را به مرکز اندیشه ات وصل می کند می گذری و برای همیشه در زمین حاصل خیزی می خوابی و درخت بودن را که به شیوه ی سکوت ثمر می دهد و در زهدان مادر هستی ریشه می دواند، ترجیح می دهی. بخواب آرام، بخواب تا زمستان پلک سنگین و سپیدش را به روی تو ببندد و چون برخیزد صدای تو را که در نبض رگبار های بهاری جاری هستی به گوش زندگی  برساند، بخواب آرام ای سر برآورده از سبزترین سرو ها. از دوش دایه ی ابر، هنوز بوی گهواره و عطر گیج باران می آید و دست هایی که روزی تو را شسته بود، امروز گونه های خیش را غسل میت می دهد، دریغ چقدر  آسان سخت می شود، عادت نگاه کردن به رد پای مسافری که در جاده ی یک طرفه سفر کرد و دل بستن به اینکه شاید روزی کسی بیاید و با دست های نسیم گیسوان شالی  زاری را که از رد پای تو در باران بلند شده بود به خیال حقیقت های آزاد ببافد. بخواب آرام، در چشم های تمام مردمان شهرمان، هزاران خرگوش خوابیده و شیران در دام صیاد نعره می زنند.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 11:30  توسط مهتا بردبار  |