تبليغاتX
ققنوس
نوشته ها و اشعار مهتا بردبار
 

 تمام دیوار ها آجرهای ناتمام بود

با روزنه هايي شكسته

 واز فاصله ي سيماني آنها گل يخ روييده بود

 پشت ديوار اتاقي بي سقف ويك آكاردئون كه روي ا نگشتان مردي خوابيده بود

 اين طرف دختري كه شكل حلقه روي دوار مي كشيد وبا شيره ي انجير نشئه مي شد

 كسي بايد مي آمد

 ديوار منتظر بود

آجر ها در نبض خويش بر روياي سقف ضربه مي زدند

 كسي بايد مي آمدو با ا بر جادويي ديوار ها را پاك مي كرد و بوي« نا» را از طعم ناتمام آجرها مي گرفت

 كسي بايد مي آمد ودكمه هاي  آكاردئون را مي بست ودست هاي مرد را نوازش مي كرد

كسي كه سمفوني زوزه ي شغال ها را در گلوي خويش رهبري نكرده بود

كسي كه انتظار خواب گرگ ها را نمي كشيد

 كسي كه آرام آرام در روزنه ي آجر هاي بي تقدير گل گاو زبان مي كاشت

 و براي ماغ كشيدن آدم ها وقتي گاوي آبستن مي زاييد شاخ هديه نمي كرد 

كسي بايد بيايد

 مي دانم

آن روز  پاي تمام بيل بوردهاي شهر گله ي هزار گرگ را خواهند كشيد

 ومردي با پيراهن سپيد با پيشاني بندي به شكل مسيح از چاه آب خواهد آورد

واين تبليغ آب معدني هاي شهر خواهد شد

 مي دانم

روزي خواهد رسيد كه ديگر هيچ كس دنبال كار نمي گردد

همه سر كار مي روند

ودر خواب مي بينند كه سردبير روز نامه ي اطلاعات به خاطر ماغ كشيدن كودكي كه متولد مي شود هيچ كس را استخدام نمي كند

 كسي روي روزنه ي شكسته ي ديوار گل گاو زبان مي كارد

 و ديگر هيچ كس مدعي آزادي بيان نخواهد بود

مي دانم…  تمام مردم شهر منتظر آن روز هستند

تاریخ سرایش ۱/۲/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 12:27  توسط مهتا بردبار  | 

مانا! تمام روزنامه های کنار تختم هر شب روی صفحه ی ترحیم باز می ماند .من از هیچ جای دنیا خبر ندارم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 15:39  توسط مهتا بردبار  | 

مانا !امشب خیال کردم وهم سال های سبز را دندان های زرد پاییز دارد می جود. نه خیال نکردم .واقعآ دیدم استخوان های این همه سال های خوش بینی دارد آرام آرام ترک بر می دارد .من دارم بزرگ می شوم وحالا قدم به آن طرف دیوار می رسد .آن طرف دیوار ...آی آن طرف که دختران در پیچ گیسوانشان خیال می بافند وزیر گل های صورتی روسریشان در چشم های مردی که به تمام آنها نگاه میکند می خوابند ودر خواب می بینند که مانای من شبی می آید وبخت آنها را باز می کندوروسری آنها به دست باد می سپارد وتمام شبی را که پیچاپیچ روی شانه شانریخته کنار می زند وبر سپیده ی کمر گاهشان سلام می کند.مانا من چه خوب خواب تمام دختران شهر را می دیدم .عجب رسم گنگی داشت زبان ما که هر چه میگفتیم از حقیقت دورتر میشدیم مانا!نگاه کن ماپشت سرمان را پر کرده ایم از نفس هایی که هرگز نکشیدیم وپلک هایی که هرگز نزدیم تا مبادا بازدمی فرصت فروکشیدن سهمی از حیات آن دیگری را بگیرد و یا فروافتادن پلکی هزارمی از ثانیه ی یک لحظه دیدن را فروستاند. مانا! دست هایم به شکل یک علامت سوال جلوی تمام پرسش های مادینگیم نشسته و چشم هایم شبیه علامت تعجب روی نوک انگشتانیست که مسر کوچ کلاغ ها را نشان می دهد. مانا! کلاغ ها پاییز را دوست دارند و دندان های زرد آن را آرام آرام سیاه می کنند.

من خوابم می آید مانا! و انگار در این رخوت هزار دارکوب از شیار های ذهنم کرم های عادتی کپک زده را می بلعند و من سعی می کنم از پشت دیواری که حالا از قد من کوتاه تر است آن سوی شهر را ببینم. آن سوی شهر که پر از چراغ خواب های خاموش بود و شهوتی روشن که در ساعت نه شب مثل کیسه های انباشته از زباله از غریزه ورم می کرد و از درزهای جفت نشده ی شلوار ها بیرون می ریخت.

مانا! چرا؟ من که گناهی نداشتم! حالا تو آن سوی دیوار سرک می کشی من این سوی دیوار ترک می کشم. چرا رفتی به خواب نمام مادینه های پستان سر زده تا من از بیداری تو عبور کنم. و بالای قبری که مرده ای در آن نخوابیده بود به کودکی حرام زاده که در سینه ام شیر می خورد فکر کنم.

مانا! این ها هذیان هایست که سال های مرا از تنهایی در آورده و همیشه یک نفر را که از حرارت بغضم می سوخت پاسوز تب های من کرده بود.

مانا! یادش بخیر آن شب هایی که هنوز دست هایم بوی گندم زار شانه ی تو را می داد و هنوز هیچ برکه ای پیراهن مرا خیس نکرده بود و من هنوز به نسیمی دل خوش بودم که در جشن شبانه گیسوانم می رقصید و باردار هیچ ابری نبود.

مانا! تو در اتاق تنهایی من تصویر جفتمی و من در زهدان شاعری خویش گاه دلم از تو می گیرد.

۸۸/۲/۱۸  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:40  توسط مهتا بردبار  | 

یه پامونو گذاشتیم، اتل متل توتوله                   به جاي اون يكي پا ،حالا زخم گلوله

اتل متل تو قصه گاو حسن يه گرگه                                دور ده بالايي يه ديوار بزرگه

اتل متل كلاغ پر كبوتراي باغ پر                    لاله ها پر، زمين پر ،شب پره پر ، چراغ پر

گاوه كه حالا گرگه ، گرسنه سُ بيداره        از لاي چنگ و شاخش انگاري خون مي باره

از توي ده يه دختر كه كوزه رو دوششه      همون كه شال سبزش روي زمين مي كشه

همون كه ماهِ چشماش شب تا سحر بيدار بود    همون رد پاهاش هميشه رو ديوار بود

همون كه توي بازي هميشه تك مياره                  مي ره كه از سر كوه آب خنك بياره

پشت ديوار يه كوه بود پر از شغال و روباه        كه زوزه مي كشيدن از اونجا تا خود ِ ماه

گله ي گرگا اون شب جشن  عروسي داشتن      چنگالاشونو روي دندون هم گذاشتن

اتل متل بيداريد اهل دهِ بالايي                         گاو حسن يه گرگه آي حسنك كجايي

رو شاخ گاوت امشب چنگال صد تا گرگه            كي گفته تو چنگ گرگ بازم خدا بزرگه

دختره تا پاي كوه با شال سبزش دويد                    اما به جز يه گربه چيزيُ اونجا نديد

گربه هه لاي صخره ناله و مويه مي كرد               ميون ناله مي گفت اينجا نيا و برگرد

دختره كوزه شو داد تا اونو پس بگيره       نمي دونست كه آخر تو چنگ گرگ مي ميره

اتل متل يه گربه حالا اسير گرگه                           زخمي و بي پناهه اما دلش بزرگه 

رو كوه قصه ي ما فقط گلاي زرده                هر چي كه داد مي زنيم ندا برنمي گرده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 11:57  توسط مهتا بردبار  | 

دست های سپید

 آی دست های سپید

 میان مشت و خون گره خورده اید

 از خشم به هنگامتان

دوش شهر  مرکب چار تکبیر کفن پوشان است

شهر خواب که هر صبح گیسوانش را مردان نارنجی پوش شانه می کردند

حالا هر شب نوار سرخی بر گیسش می بندند

نوار سرخی که روزی جشم های  مرد جوانی

آن را از زیر پرده ی نازکی در شاه راه حیات دختری زیبا تماشا کرده بود

این رشته سر درازی نداشت

 ما همه در یک کوجه ی بن بست خوابیده بودیم

 ودر خواب ما مردی که نه ردایش سبز بود نه دستارش سپید

به ما گفته بود بهار امسال باز هم بوی علف تازه از شیر خواهد آمد

 وباز هم به ما گفته بود شیرءشیر هم که باشد عکسش در جاه خواهد افتاد 

 در پشت انتهای کوچه چیزی می لرزید

 ما جفت جفت کنار هم خوابیده بودیم

و خواب می دیدیم که فردا بن بست کوچه از ندای ما می شکند 

 شهر بیدار می شود

و گیسویش را مردان نارنجی پوش شانه می زنند

تاریخ سرایش ۱۹/۴/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 10:59  توسط مهتا بردبار  |