تقویم، تقویم منتظر
تقویم امیدوار
در نگاه تو دقیقه ای چندبار ورق می خورد
و من
مثل یک اتفاق ابری
از چشم های تو می افتم!
حالا که یک پاییز میان ما
برگ باربده
از تو تا من
تا عشق
تا خوابیدن میان چشمه عریان
به اندازه ی آب شدن یک آدم برفی
فاصله است
میان حیاط خانه کوچک من
یک صندلی روئیده
سبز سبز
و یک چراغ
زرد زرد
ویک درخت سیب
سرخ سرخ
اما
صدای سوت پسرک شیطان همسایه مرا گیج کرده
و مدام دور این میدان ساختگی دور می زنم
خوابت نمی برد
که ببندی لحظه ای پلک خاطراتم را
من تمام رنگ های قرمز را از خاطره هایم
رد کرده ام
و روی تمام سبز ها
تمام نیم کت های منتظر که روبه روی کوچه نشسته اند
آب پاشیده ام؛
انگار تقویم من میان باغ زمستان زده برگ خورده
از من تا تو
تا تمام لحظه ی نشستن زیر نور چراغ حیاط خانه و سیب خوردن
به اندازه ی گشودن تقویم خاطرات من از صفحه چشم های تو
فاصله است
پلک که می بندی
میان گذشته ها گم می شوم.
12/5/1387
خواب
شبیه شبهای من شده ای
ای اصالت خراب
ای دلتنگی انگورها در خمها
کاش آن کس که نجیبترین دروغها را باور کرد
دل به صورتهای خیالی نمی سپرد
ای هجوم سایه ها در وحشت من
عبور از تو
تا تو
با تو
در تو می شکند قامت شیشه های منزوی
آن طرف تر کسی ایستاده بود
از همه بیشتر دست بر آسمان آماسیده
تا سایه اندازد بر اندام خورشید
نردبانی از جنازه های معصوم
که دل باخته بودند
به حجم سرخ سرابی که در غروب اسارت
گداخته بود
خواب می بینم
خواب می بینم کابوسهایم راست می گویند
کاش می توانستم باور نکنم
دروغهای شیرینت را
کاش می توانستی باور کنی
راستهای تلخم را اینست حاصل خرگوشخوابیهای خرابم
دمي بيارام اي سلوك عظيم طوفان
در كوير شبهاي ستيز
ساده نگاه مي كني
خلوص گام تو اينبار در شن فرو نمي رود
رستاخيز شكنجه ها
و
اعدام باورها
كور سوئي مي زند و نجوا دادي كه از دورناي حلق تو بگوش مي رسد
صدا مي كني
كوير مردا
شير مردا
زخم بر بازوان اراده ات خنده مي كند
و
سكوت بر سر پرنيان كلامت
صليب مردا
شانه ات انبوه عصيان زدگي است
حقارت از ميان ديده گان تو
بر دلت
خون فرو مي چكاند
دستاخيزي از تو تا فرو نشين ظلمت
طرح خورشيد مي كشد
پرواز كن
پرواز كن
شط آسمان نطفه زرتشت مي خواهد
اينجا
هزارهِِِ چندمين خلقت است ....!
رها كن شانه ات را در باد
طوفان مي شوي
گردبادي كه مي پيچد نسخه ضحاك را
شط آسمان تشنه است
پرواز كن
اينجا مرز دل آوارگي هاست ....!
م – فنا
11 /4/1385 خورشيدي