و به او بگویی
من آبم
من نورم
بامن از گوشه دلت
نیلوفری برویان
که از صحیفه ازل
سوره آفرینش تلاوت کند
می توانی تا مرز هزار حصار بهشت
به خندقی که در آن
حوریان سیاه چشم
پیکر سپیدشان راتعمید می دهند
نگاه کنی وبخندی به تبسمی که در آن
دوشیزه عریانی
آبهای دور
بر بستر صخره وآفتاب
تن به وسوسه هامون می سپارد
دلم انگار در آخرین چراغی که روشن بود دنبال کسی می گشت
تا تعبیر خوابش را
به او بسپارد
واعتمادش را
به شعله هایی
که در باد نمی لرزد
م.فنا
۲/۷/۱۳۸۵
نطفه در باد
نطفه در خاک
می رقصد
و میپیچد پیراهن سپیدی
دور عریانکده شرمندگی
دور بستر خون
دور من
دور تو
دور سلطنت سایه ها
که
آغار
عصر
عصیان
بود...
ما
خواهران و برادران خویشیم
حرامزادگان
غریزه
قابیل
وارثان
هبوط
آدم
نطفه در باد
نطفه در خاک
میپیچد نسخه مرا
در قنداق اساطیریم
که بوی گندابه متروک می دهد
و
سگ مستیهای تلخ آباد
... بیفشان مرا
یکبار دیگر
روی شانه هایت
من گیسوی پریشانی توام
شانه ات از من
عریان
و
من از تو
عریان
نطفه در باد
نطفه در خاک
می وزد
دستهایت
لابلای
بوسه هایم
بوی گندم میدهی
هر چند
اینجا
لاشه من و کافور
تا ابد
همبستر خویشند...!