تبليغاتX
ققنوس
نوشته ها و اشعار مهتا بردبار
مانا !امشب خیال کردم وهم سال های سبز را دندان های زرد پاییز دارد می جود. نه خیال نکردم .واقعآ دیدم استخوان های این همه سال های خوش بینی دارد آرام آرام ترک بر می دارد .من دارم بزرگ می شوم وحالا قدم به آن طرف دیوار می رسد .آن طرف دیوار ...آی آن طرف که دختران در پیچ گیسوانشان خیال می بافند وزیر گل های صورتی روسریشان در چشم های مردی که به تمام آنها نگاه میکند می خوابند ودر خواب می بینند که مانای من شبی می آید وبخت آنها را باز می کندوروسری آنها به دست باد می سپارد وتمام شبی را که پیچاپیچ روی شانه شانریخته کنار می زند وبر سپیده ی کمر گاهشان سلام می کند.مانا من چه خوب خواب تمام دختران شهر را می دیدم .عجب رسم گنگی داشت زبان ما که هر چه میگفتیم از حقیقت دورتر میشدیم مانا!نگاه کن ماپشت سرمان را پر کرده ایم از نفس هایی که هرگز نکشیدیم وپلک هایی که هرگز نزدیم تا مبادا بازدمی فرصت فروکشیدن سهمی از حیات آن دیگری را بگیرد و یا فروافتادن پلکی هزارمی از ثانیه ی یک لحظه دیدن را فروستاند. مانا! دست هایم به شکل یک علامت سوال جلوی تمام پرسش های مادینگیم نشسته و چشم هایم شبیه علامت تعجب روی نوک انگشتانیست که مسر کوچ کلاغ ها را نشان می دهد. مانا! کلاغ ها پاییز را دوست دارند و دندان های زرد آن را آرام آرام سیاه می کنند.

من خوابم می آید مانا! و انگار در این رخوت هزار دارکوب از شیار های ذهنم کرم های عادتی کپک زده را می بلعند و من سعی می کنم از پشت دیواری که حالا از قد من کوتاه تر است آن سوی شهر را ببینم. آن سوی شهر که پر از چراغ خواب های خاموش بود و شهوتی روشن که در ساعت نه شب مثل کیسه های انباشته از زباله از غریزه ورم می کرد و از درزهای جفت نشده ی شلوار ها بیرون می ریخت.

مانا! چرا؟ من که گناهی نداشتم! حالا تو آن سوی دیوار سرک می کشی من این سوی دیوار ترک می کشم. چرا رفتی به خواب نمام مادینه های پستان سر زده تا من از بیداری تو عبور کنم. و بالای قبری که مرده ای در آن نخوابیده بود به کودکی حرام زاده که در سینه ام شیر می خورد فکر کنم.

مانا! این ها هذیان هایست که سال های مرا از تنهایی در آورده و همیشه یک نفر را که از حرارت بغضم می سوخت پاسوز تب های من کرده بود.

مانا! یادش بخیر آن شب هایی که هنوز دست هایم بوی گندم زار شانه ی تو را می داد و هنوز هیچ برکه ای پیراهن مرا خیس نکرده بود و من هنوز به نسیمی دل خوش بودم که در جشن شبانه گیسوانم می رقصید و باردار هیچ ابری نبود.

مانا! تو در اتاق تنهایی من تصویر جفتمی و من در زهدان شاعری خویش گاه دلم از تو می گیرد.

۸۸/۲/۱۸  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:40  توسط مهتا بردبار  | 

برای تلاش های همسرم و برای امیدرضا که دیگر در کنار ما نیست!

وقتی فکر می کنی که دیگر سخت تر از نفس کشیدن که آسان ترین رفت و آمد آدم به نیست و هست است، چیزی وجود ندارد، تمام سختی ها برایت آسان می شود  و بدین سان از باریک ترین رشته ای که شریان زندگی را به مرکز اندیشه ات وصل می کند می گذری و برای همیشه در زمین حاصل خیزی می خوابی و درخت بودن را که به شیوه ی سکوت ثمر می دهد و در زهدان مادر هستی ریشه می دواند، ترجیح می دهی. بخواب آرام، بخواب تا زمستان پلک سنگین و سپیدش را به روی تو ببندد و چون برخیزد صدای تو را که در نبض رگبار های بهاری جاری هستی به گوش زندگی  برساند، بخواب آرام ای سر برآورده از سبزترین سرو ها. از دوش دایه ی ابر، هنوز بوی گهواره و عطر گیج باران می آید و دست هایی که روزی تو را شسته بود، امروز گونه های خیش را غسل میت می دهد، دریغ چقدر  آسان سخت می شود، عادت نگاه کردن به رد پای مسافری که در جاده ی یک طرفه سفر کرد و دل بستن به اینکه شاید روزی کسی بیاید و با دست های نسیم گیسوان شالی  زاری را که از رد پای تو در باران بلند شده بود به خیال حقیقت های آزاد ببافد. بخواب آرام، در چشم های تمام مردمان شهرمان، هزاران خرگوش خوابیده و شیران در دام صیاد نعره می زنند.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 11:30  توسط مهتا بردبار  | 

از همین دیروز بود که بند دست و پای خویش را میان فصل مشترکمان باز کردم نمی دانم هنوز چقدر اشتباه کرده ام به سادگی حرف هایی که حتی برگ چنار بالای سرمان را خوشحال کرده بود فکر می کنم و باور نمی کنم هنوز چشمه ای وجود دارد که نیرنگ پای خویش را در آن نشسته باشد. آه مانا؛ مانای شبهای سرد من، چقدر به سینه ام طوفان وزیده که مثل صحرا خشک شده ام و چقدر دریا ها با چشمانم غریبی می کنند که مثل کویر از عصیان عطش آتش از آسمانم می بارد. ای عشق، ای مشترکترین خط باریک میان من و هر کس که نیست. روی عقربه ی ساعتی که تو را تکرار می کند نشسته ای و خود را روی دیوار سینه ام آویخته ای! چرا تمام روزها ناتمامند. من اما به آن رد دورترین که تو را در آینده گم کرد فکر می کنم و هر روز بی آنکه از روی نقطه چین نگاهت بگذرم به طولانی ترین خطی فکر می کنم که شاید دست های تو روزی روی آن بلغزد و برای من بنویسی که دوستت دارم.

مانا، شبهای من بی اجاق می سوزد و روزهایم رنج دست های جنو ن می شود رنگ سرخی که به سیب زردی گونه هایم را تا ابد سرخ کرد و چشم هایم را خیره بر امتداد لکه لکه عشقی گذاشت که پشت سرم مانده بود نه ... نه! نمی دانی هنوز هم جلد بلند ترین بام شهرم اما دست های تو برایم کف نمی کوبد. یادت می آید عقربه ساعت را با دست روی یک گذاشتی و گفتی همیشه زمان آغاز را دوست داری؟! حالا من میان تمام نقطه چین های آغاز جای یک کلمه مجهول را خالی می بینم و هرگز ... هرگز عشق در این فاصله مبهم نخواهد نشست.

آه چه روزهای تنگی است که میان دو دیوار هی در خویش می لغزم و روی خودم سر می خورم و در خود گره می شوم نقطه میان گره تویی که دست هایت مرا در خویش می پیچد ای ماناترین دست ای کم نشان ترین گم شده؛ فصلی آغاز کرده ام که از تمام روزهای سال نشانی دارد .داغ سردی که بر تارک دلم مانده فصل مشترک من و توست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 2:8  توسط مهتا بردبار  |